تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

 

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراغ افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم 

 

جاده من در همین مسیر ادامه خواهد داشت تا آخر

اگر بخواهی می توانی همراه من بیایی...

مطمئن باش

پایان خوبی دارد

رستگار خواهیم شد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 0:31 توسط عباس |


 

زنبوری که روی گل قالی بنشیند،

دست خالی به کندو بر می گردد....

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 19:5 توسط عباس |


 

اول ضد یخ در کاسه سرم می ریزم،

بعد به عاشقان قطب شمال فکر می کنم....

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 19:3 توسط عباس |


 

جزیره در دریا هم دل از خشکی نمی کن.!!!

پرنده به تساوی پرواز را بین بالهایش تقسیم می کند!!!

به ماهی فکر کردم، ولی چون به آب فکر نکرده بودم ماهی ذهنم مرد!!!

پشه آنچنان کینه داشت که حتی پشه بند را نیش می زد.

مسلما سیگار کشیدن با ترازو به تارهای صوتی و ریه ها آسیب نمی رساند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 19:1 توسط عباس |


 

آنچنان با تو یکی شده ام بانو

که وقتی اینجا نیستی ، دنبال خودم می گردم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:54 توسط عباس |


کسی آمد...

از یک جای دور

دستم را می گرفت.

و از  باتلاق بیرون  کشید

تمام قورباغه های زشت را از نو نقاشی کرده است.

و ستاره را به آسمان بر  گردانده است.

....

کسی که می خواست بیاید آمده است !!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:52 توسط عباس |


 

کسی این اطراف هست

از خودم بیشتر برای آینده ام نگران است

فکر می کنم باید تشکر کنم از او ...

...

چیزهای دنیا برعکس می شوند گاهی...

متشکرم بانو...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:45 توسط عباس |


پروانه همیشه هم نشانه ای برای پریدن نیست

...

...

حالم دارد به هم می خورد

احساس می کنم چیزی در گلویم گیر کرده

خیلی بد است این

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:44 توسط عباس |


 

زندگی پیاده رفتن در جاده خونین است

که اسب های بی سوار از انتهای آن بازمی گردند

راه رفتن در این جاده است که آدم را ناامید می کند از انتهای آن

تو می دانی انتهایش چیست؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:30 توسط عباس |


 

"این روزها حتی آب هم طعم آب نمیدهد"

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:29 توسط عباس |


 

چقدر سخت است منتظر کسی باشی

که هیچ وقت به فکر آمدن نیست

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 18:24 توسط عباس |


 

براي درد غريبي دوا شدن سخت است       

ميان مردم کافر خدا شدن سخت است

ميان اين همه سقراط پوچ و خيالي    

براي حل معما چرا شدن سخت است

 

اینم اجرای تالار وحدت گروه مستان همای

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 15:1 توسط عباس |


 

مقابل پنجره ات نرده کشیده ای،

تا عاشقانت دخیل ببندند و

من بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید بانو...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 14:26 توسط عباس |


 

دیگر سفارشی نیست .

جان تو و جان پرنده های پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند....

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 14:23 توسط عباس |


 

خواب دیدم خانه ای خریده ام.

بی پرده،

بی پنجره،

بی دیوار...

.

حالا تو هی بخند...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 14:22 توسط عباس |


 

باز کن پنجره را تا سر انگشت خیال

بنگارد بی تو شبو روزم یلداست....

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 1:53 توسط عباس |