تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

Larry King را دوست می دارم خیلی

نگاهش پشت آن عینک زیبایش آدم را دیوانه می کند

باور کنید من آدم های بزرگی را دوست می دارم

باور کنید ...

دوستت دارم.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 20:45 توسط عباس | |

همیشه دوست داشتم دکتر بشوم

اما نمی دانم چرا با روحیاتم نمی خواند

این هم از آن آرزوهای محالم است فکر کنم...
نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 20:44 توسط عباس | |
سخت می گذرد تنهایی !
این می شود هستی این روزهای من
با تو بودن هم سخت است گاهی
وقتی می آیی به اینگونه بودنهایم می خندی
و می گویی
باز فرو رفتن در خود و ...
ولی نه
این روزها حرف دیگری است
می خواهم تنهاییم را داد بزنم
بگویم
اتاق من نیز تنها شده
آخر دیگر منی نیست درونش
که گاه گاهی بنویسد
سخت می گذرد تنهایی
بلند میشوم
چایی تلخی می خورم
تا شاید همه چیز در آن حل شود
آرام می شوم
همین !

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 16:28 توسط عباس | |

این که گفتم همه کارهایت مرا دیوانه می کند تعارف نکردم

واقعا همه کارهایت مرا دیوانه می کند ...

واقعا نمی دانی چه کار می کنی که من اینگونه انگشت به دهان می شوم؟

تعارف می کنی؟

یعنی

تو

نمیدانی

وقتی

من

دیوانه

می شوم

چه کار می کنم؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:12 توسط عباس | |
آدم ها می­آیند
زندگی می­کنند
می­میرند
و می­روند
اما
فاجعه­ی زندگی تو
آن هنگام آغاز می­شود
که آدمی می­میرد
اما
نمی رود
می­ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته­نشین می شود
که تو می­میری در حالی که زنده­ای
و او زنده می­شود در حالی که مرده است

آزاده طاهائی

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:8 توسط عباس | |
4061335830_1e8047e14c_large.jpg

روزهای داغون ملخی!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:7 توسط عباس | |
گفت: حالت چطور است؟

گفتم: عالی !!!

مثل حال گل....

مثل حال گل در دست چنگیز خان مغول...

                                       قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 20:57 توسط عباس | |
42-18065986.jpg

دلم میخواست به جای این ویتامین سرا توی یکی از کوچه های داغون مسکو یه کافه داشته باشم.

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:33 توسط عباس | |
از نامه هایی که برای دوستانمان میفرستیم جالب تر، نامه هایی هستند که مینویسیم و دست آخر تصمیم میگیریم نفرستیم!

پروست/ از کتاب پروست چگونه میتواند زندگی ما را دگرگون کند.آلن دوباتن

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:29 توسط عباس | |
قرینه است،
این درخت و آن درخت،
بر آبی بی انتهای بالاتر!
تنها جای تو خالی ست،
سبزه قبای خواب و خیال من!


حسین پناهی/ کابوس های روسی

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:28 توسط عباس | |
آدمها می آیند، مینشینند، گپ میزنند، استکان های چایی شان را بر میدارند و به لبهایشان نزدیک میکنند. میخندند. لذت میبرند از با هم بودنهایشان. جدی میشوند. باران آن طرف پنجره شروع به باریدن میکند. اخم ها و جدی شدن ها زیاد میشود. صداها بلند میشوند.
بدون دست دادن میروند
تا همیشه
نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:27 توسط عباس | |

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

 (قیصر امین پور)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:58 توسط عباس | |
6a00d83451c45669e2011571801db1970b-800wi.jpg

مجری اخبار سراسری امروز اعلام کرد

که خدا مرده است!!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:52 توسط عباس | |
 

خدایا...

اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟
:(
:(
:(

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:51 توسط عباس | |
هیچ چیز لذت بخش تر از اون چند دقیقه اول یک صبح پاییزی نیست که به صورت یخ زده و منجمد خودت رو مچاله کردی زیر یک ملافه نازک و منتظر هستی که یک دست از غیب برسه و تو را از این انجماد نجات بده و یک دفعه یکی در اتاقت رو باز میکنه، پنجره رو میبنده و یک پتو میکشه روی تو. اون لبخنده که اون لحظه میشینه روی صورت ات... اون رو با هیچی نمیشه عوض کرد!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:48 توسط عباس | |
 

همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی

ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!
 یا یک دل خوشی ساده.
اما تو که رفتی دیگر.... و من باز همان تنهایم که باید به طبقه بالای دنیا بروم.
تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:46 توسط عباس | |

پاييز هم تمام ميشود ميرود پي كارش. اين كلاغهاي قارقاروي روي سيم تلفن رو به روي اين پنجره هم ميروند معلوم نيست كجا، اتراق ميكنند! آخرش ما ميمانيم و اين صداي خش خش برگهاي زرد و نارنجي كه يك زماني توي پياده رويي همين حوالي زير پاهايمان طنازي كرده اند!
فكر ميكردم بايد اين روزها معني بيشتري بدهند. يا آهنگي ديگر داشته باشند. حداقل پشت لنز دوربين رنگ ديگري باشند. ولي نبودند. همه چيز به همين كدري هست كه ميبينم!

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 20:59 توسط عباس | |
0.jpg

دلم يكي از اين تپه هاي سبز را ميخواهد تا از همان بالا غلت بزنم تا آن پايين و بعد شلپ فرود بيايم توي يك رودخانه اي كه ماهي هاي قرمز دارد!

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 20:58 توسط عباس | |
حراج حراج!
ميشنوي؟
حراجش كرده ام!
به بهايي اندك
دلم را ميگويم!
طلسم شده!
داستانش را ميداني؟

اول زنداني بود!
وصيغه گذاشتم ! وصيغه اي سنگين!
به شرط چه و چه و چه بيرونش آوردم!

روشني روز آزارش ميداد
چشمانش را ميبست!
دنيا از پشت پلكهايش رنگين تر بود!

اين بيرون سرما بود
سياه و سفيد و خاكستري!

در اولين مناقصه
ارزش اش را دانستم
تنها خريدارش خودم بودم!
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!

نميدانستم
اين بيرون
فاحشگي را مي آموزد
دستاويز شدن را
دستاويز كردن را!


حالا ديگر نميخواهمش!
ترك برداشته!
هزاران تكه است

پس
حراجش ميكنم
اين دل هرزه را!

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 21:37 توسط عباس | |
IMG_2481.jpg

چه خوش آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش...

نه بماند هیچش الا هوس قمار دیگر....

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:48 توسط عباس | |