روز تاریک... (شب نوشت)
بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع
دلم میخواست به جای این ویتامین سرا توی یکی از کوچه های داغون مسکو یه کافه داشته باشم. پروست/ از کتاب پروست چگونه میتواند زندگی ما را دگرگون کند.آلن دوباتن وقتي تو نيستي مثل هميشه آخر حرفم وقتي تو نيستي هر روز بي تو (قیصر امین پور) مجری اخبار سراسری امروز اعلام کرد که خدا مرده است!!!!!!!!!!! خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم... همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد پاييز هم تمام ميشود ميرود پي كارش. اين كلاغهاي قارقاروي روي سيم تلفن رو
به روي اين پنجره هم ميروند معلوم نيست كجا، اتراق ميكنند! آخرش ما
ميمانيم و اين صداي خش خش برگهاي زرد و نارنجي كه يك زماني توي پياده رويي
همين حوالي زير پاهايمان طنازي كرده اند! دلم يكي از اين تپه هاي سبز را ميخواهد تا از همان بالا غلت بزنم تا آن
پايين و بعد شلپ فرود بيايم توي يك رودخانه اي كه ماهي هاي قرمز دارد! اول زنداني بود! روشني روز آزارش ميداد اين بيرون سرما بود در اولين مناقصه نميدانستم پس چه خوش آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش... نه بماند هیچش الا هوس قمار دیگر.... "حسين پناهي" وقتي ايمانمان به ابتذالي بند می شود... كوچه پس كوچه هاي شب حال من بد است! فنجان لب پريده ام
این درخت و آن درخت،
بر آبی بی انتهای بالاتر!
تنها جای تو خالی ست،
سبزه قبای خواب و خیال من!
حسین پناهی/ کابوس های روسی
بدون دست دادن میروند
تا همیشه
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
روز مبادا است !
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟
:(
:(
:(
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!
یا یک دل خوشی ساده.
اما تو که رفتی دیگر.... و من باز همان تنهایم که باید به طبقه بالای دنیا بروم.
تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست...
فكر ميكردم بايد اين روزها معني بيشتري بدهند. يا آهنگي ديگر داشته باشند.
حداقل پشت لنز دوربين رنگ ديگري باشند. ولي نبودند. همه چيز به همين كدري
هست كه ميبينم!
ميشنوي؟
حراجش كرده ام!
به بهايي اندك
دلم را ميگويم!
طلسم شده!
داستانش را ميداني؟
وصيغه گذاشتم ! وصيغه اي سنگين!
به شرط چه و چه و چه بيرونش آوردم!
چشمانش را ميبست!
دنيا از پشت پلكهايش رنگين تر بود!
سياه و سفيد و خاكستري!
ارزش اش را دانستم
تنها خريدارش خودم بودم!
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!
اين بيرون
فاحشگي را مي آموزد
دستاويز شدن را
دستاويز كردن را!
حالا ديگر نميخواهمش!
ترك برداشته!
هزاران تكه است
حراجش ميكنم
اين دل هرزه را!
تنها سهمي كه گم نميشود
كم نميشود
هرز نميرود!
گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
...
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد

بي خوابي مرا،چين هاي ملافه را،و رفتن تو را
ن
م
ي
ف
ه
م
ن
د
...
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن پسر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد! حالا شب ها را بايد به واليوم بخشيد!
حواست جمع نيست، بي گدار مينوشي !


