روز تاریک... (شب نوشت)
بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع
Larry King را دوست می دارم خیلی نگاهش پشت آن عینک زیبایش آدم را دیوانه می کند باور کنید من آدم های بزرگی را دوست می دارم باور کنید ... همیشه دوست داشتم دکتر بشوم اما نمی دانم چرا با روحیاتم نمی خواند این که گفتم همه کارهایت مرا دیوانه می کند تعارف نکردم واقعا همه کارهایت مرا دیوانه می کند ... واقعا نمی دانی چه کار می کنی که من اینگونه انگشت به دهان می شوم؟ تعارف می کنی؟ یعنی تو نمیدانی وقتی من دیوانه می شوم چه کار می کنم؟ آزاده طاهائی گفتم: عالی !!! مثل حال گل.... مثل حال گل در دست چنگیز خان مغول... قیصر امین پور دلم میخواست به جای این ویتامین سرا توی یکی از کوچه های داغون مسکو یه کافه داشته باشم. پروست/ از کتاب پروست چگونه میتواند زندگی ما را دگرگون کند.آلن دوباتن وقتي تو نيستي مثل هميشه آخر حرفم وقتي تو نيستي هر روز بي تو (قیصر امین پور) مجری اخبار سراسری امروز اعلام کرد که خدا مرده است!!!!!!!!!!! خدایا... اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم... همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد پاييز هم تمام ميشود ميرود پي كارش. اين كلاغهاي قارقاروي روي سيم تلفن رو
به روي اين پنجره هم ميروند معلوم نيست كجا، اتراق ميكنند! آخرش ما
ميمانيم و اين صداي خش خش برگهاي زرد و نارنجي كه يك زماني توي پياده رويي
همين حوالي زير پاهايمان طنازي كرده اند! دلم يكي از اين تپه هاي سبز را ميخواهد تا از همان بالا غلت بزنم تا آن
پايين و بعد شلپ فرود بيايم توي يك رودخانه اي كه ماهي هاي قرمز دارد! اول زنداني بود! روشني روز آزارش ميداد اين بيرون سرما بود در اولين مناقصه نميدانستم پس
این می شود هستی این روزهای من
با تو بودن هم سخت است گاهی
وقتی می آیی به اینگونه بودنهایم می خندی
و می گویی
باز فرو رفتن در خود و ...
ولی نه
این روزها حرف دیگری است
می خواهم تنهاییم را داد بزنم
بگویم
اتاق من نیز تنها شده
آخر دیگر منی نیست درونش
که گاه گاهی بنویسد
سخت می گذرد تنهایی
بلند میشوم
چایی تلخی می خورم
تا شاید همه چیز در آن حل شود
آرام می شوم
همین !
زندگی میکنند
میمیرند
و میروند
اما
فاجعهی زندگی تو
آن هنگام آغاز میشود
که آدمی میمیرد
اما
نمی رود
میماند
و نبودنش در بودن تو
چنان تهنشین می شود
که تو میمیری در حالی که زندهای
و او زنده میشود در حالی که مرده است
این درخت و آن درخت،
بر آبی بی انتهای بالاتر!
تنها جای تو خالی ست،
سبزه قبای خواب و خیال من!
حسین پناهی/ کابوس های روسی
بدون دست دادن میروند
تا همیشه
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
روز مبادا است !
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟
:(
:(
:(
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!
یا یک دل خوشی ساده.
اما تو که رفتی دیگر.... و من باز همان تنهایم که باید به طبقه بالای دنیا بروم.
تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست...
فكر ميكردم بايد اين روزها معني بيشتري بدهند. يا آهنگي ديگر داشته باشند.
حداقل پشت لنز دوربين رنگ ديگري باشند. ولي نبودند. همه چيز به همين كدري
هست كه ميبينم!
ميشنوي؟
حراجش كرده ام!
به بهايي اندك
دلم را ميگويم!
طلسم شده!
داستانش را ميداني؟
وصيغه گذاشتم ! وصيغه اي سنگين!
به شرط چه و چه و چه بيرونش آوردم!
چشمانش را ميبست!
دنيا از پشت پلكهايش رنگين تر بود!
سياه و سفيد و خاكستري!
ارزش اش را دانستم
تنها خريدارش خودم بودم!
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!
اين بيرون
فاحشگي را مي آموزد
دستاويز شدن را
دستاويز كردن را!
حالا ديگر نميخواهمش!
ترك برداشته!
هزاران تكه است
حراجش ميكنم
اين دل هرزه را!



