روز تاریک... (شب نوشت)
بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع
توی این دنیای هیچکی به هیچکی این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره وگرنه خلاصی... مرحوم حسین پناهی آدم گاهی تشنه ی یک صدا می شود اما آخرش تشنه می ماند باز
که من فراموش می کنم
چیزهای سختی هست
که تو یادت نمی رود
دارند
من را نجات می دهند از دنیا
از
به
باید
آیا
نه
چرا تو؟
بگو
بیا
واقعا نمی خواهی؟
حالا
ببین
همین پایین هم خوب است
دارم از پله های خودم می آیم بالا
به آسمان می رسم به همین زودی
زیرا برای تو می نویسم
وظیفه داری بخوانیم
این مهم است
این دانه دانه های کلمه
مثل موریانه های درشت پر دار
از هیکلت
می روند بالا
و لای سینه هایت
تخم می گذارند
بزرگ می شوند
کرمهای بزرگ
روی پستانت
که از تو بالا می روند و می ریزند
کلمه های من
در توست
سر به دنبالت
نمی توانی فرار کنی
حرفهای من
پشت هر کوچه ای
به دنبالت می آیند
توی پیژامه شوهرت
که دست کنی
حرفهای من می آید توی دستت
وقتی تنها
میروی حمام
لیف حمامت
من هستم
یا وقتی
خسته درس می خوانی
شعرهای من
همه جا دنبالت هستند
به تو می گویند
"یادش بخیر عجب دیوانه ای بود"
بیا این دست را ببر
من دست زیاد دارم
انگشت را ببر
من انگشت زیاد دارم
تایپ می کنم
یک انگشتم کافی است
بیا زبانم را ببر
من به قدر تمام مارمولک جهان
زبان دارم
تو را ندارم ولی
بیا
آمد و
برید
و من نه در آغوشش گرفتم
نه بوسیدم
نه حرف زدم
نه چیزی نوشتم
تمام من
مال او بود
بعد غوطهور شد و دید هیچ خبری نیست.
بعد دست و پا زد و تا ساحل آرام آرام شنا کرد.
عشق، غم بزرگی است.
خندید.
نمیگذارد خاطرهها جاویدان شوند.
آنقدر نزدیک میشوی که نمیفهمی چه شد، کجا شد، که بود؛
فقط وقتی میرسی به ساحل، دوست داری بخوابی و
وقتی هم که بیدار میشوی، دل و دماغ مغازه رفتن نداری.
در چشمانش آرامشی بود که در هیچ دیازپامی نبود
وقتی گریه می کرد زیباتر می شد
ساده بود
مهربان
دل هیچکس را نمیشکست
بدشانس بود
عصبانی
شاکی از دنیا
اما آخرش
یک کفتر جلد
به اندازه دنیا خنگ بود گاهی ...
| Design By : Night Skin |


