جسد چشمهایش را گشود ، نوری از زندگی با همهمه های آن از سوراخ تابوتی که خود ساخته بود،به جان سردش رسوخ کرد. پلکهایش را چندین بار بهم زد،حرکتی به اندام خشکیده اش داد،برخاست و از آن خارج شد.
زندگی را دید،چیزی را در زندگی جا نگذاشته بود،چیز تازه ای هم نداشت،کسی منتظرش نبود و هنوز نورش بدون گرما بود.
دوباره به تابوتش بازگشت،از اینکه چشمانش را گشوده بود،از اینکه کثافت زندگی دوباره او را آلوده کرده بود،شرمنده شد. جسد چشمانش را با آرامش خاطر دوباره بست،زندگی هیچ چیز برای او نداشت.
تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست وقتی آدم تنها می شود می نشیند آن بالا آدم ها را زیر نظر می گیرد و این قشنگ ترین فیلمی است که تو می توانی ببینی تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست