تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع


اينکه من حالا فکر مي کنم به غير از حرف هاي عزيزم
حوصله کس ديگري را ندارم جالب است خيلي
برويد پي کارتان
تا وقتي "من" زنده است
حرف هايم هم زنده خواهند ماند
اميدوار نباشيد
حرف هايم تمام نخواهد شد

 نقاط مشترک بين من و تو شايد فقط انگشتانم باشد
و گونه های نرمت.
هنوز هم دلتنگي مي کنند انگشتانم گاهي

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:50 توسط عباس | |

نمان با من
صبر نکن
دليلي هم وجود ندارد براي صبر کردن
خيلي
خسته ام
غمگينم
بر تنم جاي هزاران زخم است
اما
تو برو
در کتاب ها خوانده ام
آخر آن جاده زيبا کوهي است
پشت آن کوه دريايي
و آن دريا تا بي نهايت مي رود
تو نمان
من صبر مي کنم
من
خسته ام
نگاه کن
دستانم دارد مي لرزد باز
حرف هايم در گلويم گير کرده
همه جانم دارد آتش مي گيرد
يک چيزي در وجودم مي گويد
يکي مي آيد
يکي مي آيد
دستت را مي گيرد
مي گويد
قايم باش از آدم ها
قايم باش ...
مي گويد
مبادا آتشي که در جانت افتاده کسي را بسوزاند
خيلي چيزها مي گويد
من
خسته ام
دلتنگم
تنهايي سخت مي گذرد
سخت ...
هر کسي که هستي
صبر نکن
برو از اينجا
اينجا کولاک است
اينجا سرد است
اينجا آسمان پاره پاره است
ستاره بي نور
اينجا باران مي بارد دارد
اما
فقط
من اينجا مي نشينم
تو را تماشا مي کنم
که مي روي به آن بي نهايت
همين برايم کافي است
همين برايم کافي است

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:47 توسط عباس | |

من دل مي سوزانم
من دل مي شکنم
من نمي توانم در چشمانت خيره شوم
من بد بو هستم
من زشت (مثل جوجه اردک زشت) هستم
من سنگدل،
تو مهرباني اما.
ببخش من را.
من خسته ام
حال شعر گفتن ندارم
وقت به خير...

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:44 توسط عباس | |

مي گويد کلنگ زدن کار آساني است.
مخصوصا اگر بداني آن کسي برايش کلنگ مي زني
 به يادت باشد گاهي. مي گويم شعر گفتن هم همين طور است.
گفت "چرت نگو بيا کلنگ بزن دستم خسته شد...
 

jpg 

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:39 توسط عباس | |

با صداي سوزه سگ ها
با صداي باران
اگر توانستي برقصي
آنوقت مي توانم بگويم رقاص ماهري هستي
مي تواني؟


تنها چيزي که الان احتياج دارم شايد
يک ليوان چای تلخ باشد
کمي باران
کمي دوري از آدم ها
و ديگر هيچ...

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:30 توسط عباس | |

اين که آدم کلا چيزهاي خوشبو را دوست دارد امر طبيعي است
مثلا
تو
فکر مي کني
من از دروغ خوشم مي آيد؟
مهمل مي گويي

Image By Pic.Blogfa.Com

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:27 توسط عباس | |


بيا
سرت را روي کلمات خسته ام بگذار
بيا
پرونده کلمات بسته شد
بيا
بيا
برو...

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:25 توسط عباس | |


آسمان دلش براي من گرفته

دل من براي تو

که چقدر ساده هستي

چقدر واقعا
 
کور خواندي...

 

Image By Foto.coo.ir

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:22 توسط عباس | |

 

امروز که دارم به گذشته ام فکر مي کنم مي بينم

آشنايي من و تو شايد بزرگترين سؤء تفاهم زندگيم بود

سؤء تفاهمي که مسير زندگيم را به کلي عوض کرد

تو با آن نگاه روشنت و من با آن نگاه تاريکم،

بزرگ ترين سؤء تفاهم تاريخ بوديم . . .

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/31ساعت 15:18 توسط عباس | |

 

پلیس به دخترها بیخود گیر داده

کنار ساحل پر است از فرشته های برهنه

فرشته ها دارند می خندند

مشروب می خورند

پکر بازی می کنند

بعضهایشان هم که پرواز می کنند آن ور...

پس اینجا...

پلیس به دخترها بیخود گیر داده

 

مسئله حجاب

سخت می گذرد تنهایی !
این می شود هستی این روزهای من
با تو بودن هم سخت است گاهی
وقتی می آیی به اینگونه بودنهایم می خندی
و می گویی
باز فرو رفتن در خود و ...
ولی نه
این روزها حرف دیگری است
می خواهم تنهاییم را داد بزنم
بگویم
اتاق من نیز تنها شده
آخر دیگر منی نیست درونش
که گاه گاهی بنویسد
سخت می گذرد تنهایی
بلند میشوم
چایی تلخی می خورم
تا شاید همه چیز در آن حل شود
آرام می شوم
همین !

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 23:30 توسط عباس | |

دیشب وقتی باران می آمد

آمدی در رویاهای شاعر پیر

دریا طوفانی بود

شب دیوانه

وقتی آمدی ریشه هایم داشت می پوسید

می خواستم بگویم کلماتم خسته اند دیگر

حال شعر گفتن ندارم

می خواستم چیزی بگویم

ولی

save message to draft اش کردم

اینطور شاید بهتر بود

دیشب وقتی باران می آمد

فرهاد صدایم کرد

گفت: بیا با هم پتک بزنیم باز ...

....

فرهاد هم دیگر گاهی سر به سرم می گذارد این روزها ...

 

  

همیشه آرزو داشتم نویسنده بشوم.از آنهایی که همه کتابش را بخوانند و به همدیگر بگویند این پسرک کارش خیلی درست است...

آرزو داشتم یک دختری همیشه کنارم باشد،حالم را نگیرد،دوستم داشته باشد فقط...

آرزوی دیگری نداشتم دیگر

می بینید؟

دنیای قورباغه زشت خیلی کوچک است

حتی کوچکتر از مردابی که دارد درونش فرو می رود

 

 

www.yatooyamarg.coo.ir

نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 23:25 توسط عباس | |

 

الان که دارم نگاه می کنم

می بینم

ممکن است

یعنی

غیر ممکن نیست

فقط

باید دید سرنوشت ما را کدام ور می برد.

....؟

 

چند شبی است که می خواهم از تو حرفی بزنم

کلمه اما در من اتفاق نمی افتد

کلمه نمی خواهد اتفاق بیافتد

به زانویش می افتم

گریه می کنم

زاری می کنم

فایده ندارد

کلمه خونسرد است

دارد پیپ می کشد

-کاپیتان بلک-

به چشم هایم خیره می شود

با تمسخر می گوید

اصلا با تو حال نمیکنم که بخواهم اتفاق بیافتم برایت! 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 23:15 توسط عباس | |

 

تلخ بودن یک نوع بودن است

نبودن هم یک نوع دیگر

زیاد فرقی نمی کنند این دو با هم

 

اینکه آدم در آخر حرف هایش بگوید ولش کن، مهم نیست... کار خیلی قشنگی است

باور کنید راست می گویم

نه به خاطر اینکه خودم از این جمله متنفرم

ولی باور کنید کار قشنگی است

نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 23:14 توسط عباس | |

چه قدر خنده دار است

مهم نیست چی

یا چه کسی

کلا

خیلی خنده دار و مسخره است این

وقتی می دانی چه موقع همین طور گردنت لای قیچی دنیا می ماند ...؟

که کسی را دوست داشته باشی

و هر روز منتظر این باشی که از او بشنوی که

"وقت رفتن است"

نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 23:12 توسط عباس | |

 

 

تا به حال شده آویزان بمانی؟

نمی خواهم این چیزها را اینجا بنویسم.حالا هم که دارم می نویسم باید سعی کنم کسی نفهمد راجع به چیست.نمی دانم.چیزی در دلم مدام دارد می لرزد.احساس جنده هایی را دارم که الان دارند سرش پکر می زنند.برای هر ورقی که می آید روی میز قلبش می تپد.فکر این که آخرش چه می شود،چه کسی میبرد آدم را داغان می کند.مثل این می ماند که آدم کم کم از درون خورده می شود.

فرهاد می گوید به حرف های فرشته ها که می گویند

"به سرنوشتی که برایت مقدر شده اعتماد کن" نباید گوش داد.فرشته ها خودشان هم دیگر این حرف ها را قبول ندارند.اوضاع کمی تغییر کرده اکنون.

ببینم

تا به حال شده آویزان بمانی؟

نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 23:10 توسط عباس | |

 

آدم ها در خاطراتم مثل روز اول باقی می مانند

و این شاید خیلی خوب می نماید

آدم ها مثل روز اول پاک و دوست داشتنی هستند

حالایشان را نمی دانم

مهم هم نیست انگار

 

 

 

من اینجا هستم

در تاریکی.

شیرین هست

فرهاد هم.

کلاغ ها از آسمان می بارند

به فرهاد می گویم

گاهی وقتها به این فکر می افتم که آیا چیزهای دنیا وجود دارند واقعا؟

 یا این اتفاقاتی که در این مدت برایم افتاد آیا واقعا افتاد؟ یا من خیال می کردم که افتاده.

مثلا شاید اصلا تو هیچ وقت نبودی و من خیال می کردم که هستی و کلی خاطره از تو در ذهنم ساختم.

فرهاد می گوید چرت می گویم ...

فرهاد مرا نمی فهمد دیگر.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/12ساعت 23:5 توسط عباس | |