تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

love

پرسید دیگر کلنگ نمی زنی؟

گفتم زورم را جمع کرده ام آخری را محکم بکوبم!

...

..

.

امیدوار هستم هنوز

نوشته شده در جمعه 1386/06/30ساعت 2:47 توسط عباس | |

یک چیز امیدوار کننده بنویس

نمی خواهم بنویسی دوستت دارم

می دانم ممکن نیست

اما یک چیزی بنویس

راجع به من

راجع به روزهای پنجشنبه

می دانم خواهش بزرگی است

 

نوشته شده در جمعه 1386/06/30ساعت 2:36 توسط عباس | |

 

دیشب به علی می گفتم که اصل زندگی این است

که آدم وقتی با یک زنی رابطه ای دارد باید مدام

رابطه اش را با آن زن و هر چیزی که مربوط به او می شود

پیچیده تر کند و آن موقع است که از بودن با او لذت می برد

باید او را بسیار بزرگ کرد جوری که مثل این

بازی های Adventure بدون راهنما و چیت آدم خودش برود

در تمام سوراخ سمبه ها سرک بکشد و بر روی

هر چیزی که می بیند کلیک کند اگر قرار باشد از آن اول آدم برود

چیت های بازی را download کند و یک روزه تا آخر بازی برود

که دیگر مزه نمی دهد و می شود وقت تلف کردن...

کلا آن چیزی خوب است که آدم برای رسیدن به آن زحمت بکشد

و همه جایش پاره بشود تا بتواند مرحله به مرحله برود جلو...

داستان زن ها هم همین است اگر آدم آرام آرام و از روی فکر

سعی کند بشناستشان می بیند.

زن ها موجودات دوست داشتی و قابل تحملی می شوند....

نوشته شده در جمعه 1386/06/30ساعت 2:22 توسط عباس | |

 

احساس می کنم وقتی آدم تنها باشد توی تاریکی

و دور خودش کلی هم تار تنیده باشد

و دارد از یک جای خیلی بلند مثل یک کوه سقوط میکند

اگر با خودش خیال کند که اتفاقی نیفتاده و چشمهایش

را ببندد و فکر کند توی علفزار است و باد دارد زیر موهایش

می رود باعث دیر رسیدنش به زمین نمیشود یا اینکه

وقتی زمین خورد کمتر دردش بیاید مثلا.

ولی احتمالا سقوط نسبتا راحت تری خواهد داشت

 

همش بیخود
دلم برای تو تنگ میشود همیشه ...
نگفته ام به تو
شاید نگفتم تا آخرش

شاید هم گفته ام

دوستت دارم

اما
گاهی
یاد من باش ...

همین. 

نوشته شده در جمعه 1386/06/30ساعت 2:20 توسط عباس | |

غمگین ترین شعر دنیا را می نویسم،

غمگین تر از تمام دختران تنها

غمگین تر از تمام مترسک های پیر

حتی غمگین تر از شعرهای سهراب.

بعدش تو می آیی میخوانی و میخندی به شعرهای غمگین من.

بعد میروم روی دیوار هستی بی اراده می نویسم

"سخت می گذرد تنهایی"

از عرش ندا می آید :

خاموش ...!

 

وقتش رسیده کمی اوضاع خودم را بررسی کنم

باید ببینم کجا هستم چکار می خواهم  بکنم

چکار می توانم بکنم...عقایدم از نگاه تو مزخرف است

از نگاه تو شاید من یک آدم جواد زشت باشم و

تو یک فرشته زیبا..هرچه با خودم کلنجار می روم

می بینم هیچ شانسی وجود ندارد که این اوضاع

مزخرف کمی بهتر بشود این یعنی اوضاعم

فوق العاده خراب است اوضاع تو را نمی دانم.

معمولا این جور مواقع در فیلم ها یک اتفاقی

می افتد که همه چیز یک ور دیگر می شود

اوضاع به کلی تغییر میکند و همه چیز روبه راه

و همه خوشحال می شوند آخرش اما نمی دانم

چرا این اتفاق لعنتی برای من نمی افتد!

حواست هست عزیزم؟من جدا به فاک می روم دارم

اما از تو انتظاری ندارم .همین که هنوز من را می خوانی ممنونم.

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 1:24 توسط عباس | |

نبودنت برایم یک کابوس است

نمی توانم که نباشی

کلنگ چیز خیلی قشنگی است
برای تولد؟

برای ولنتاین؟

برای شیرینی قبول شدنم در دانشگاه؟

یا قبول نشدنم؟
فرهاد بیچاره
چیزی ندارد
جز
همین یک کلنگ بیچاره
بیا
این هم مال تو باشد
شیرین خوشبختم

همه چیزم
لپ تاپم را
و حتی رمز وبلاگم را
برای تو به هدیه می فرستم

اگر بخواهی
ثروتمند می شوی خیلی
باور کن

شیرین خوشبختم

فقط بمان........

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 1:14 توسط عباس | |

امروز حرف مردن پیش آمد

از این آدم هایی نیستم که به کس شعر می گویند

با مرگ ارتباط خوبی دارند و کلی حال می کنند با آن

اما

این را هم یادم رفت بگویم

دوست دارم همیشه قبل از اینکه خیلی دیر بشود بمیرم

پلکهایم سنگین است

می دانی

foto

اینکه همیشه زن ها می گویند عمرا و مردها باز هم

امیدوار می مانند یک جوری به پرو بودنشان برمی گردد

این حرف من را مردها بهتر می فهمند

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 1:11 توسط عباس | |
 

می بینی

دارم پرواز می کنم

وقتی آدم فکر می کند دارد پرواز می کند

درست دارد سقوط می کند

می بینی

foto 

خورشید آمد

خورشید رفت

شب شد

همه تنها شدند

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 1:8 توسط عباس | |

یک  چیزی در زن ها وجود دارد که آن ها را

از ما مردها متمایز می کند و آن هم این است

که اغلب زن ها موجودات قوی تری هستند

از نظر کنترل اراده البته...

جا دارد از همین جا باز برای ضعیف بودن

ما مردها از شما خانوم های محترم معذرت

خواهی کنم

اصولا هیچکس آدم های ضعیف را دوست ندارد

 

تابستان تمام می شود

پاییز

ابتدای زمستان است

آماده ی مردن باشید

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 1:2 توسط عباس | |

زن ها آدم ها را از هم دور می کنند

باور کن

فقط من دوستت دارم

زن ها گاهی وقت ها موجودات پلیدی می شوند

 

صدایم نکن

کر شده ام

نگاهم نکن

کور شده ام

ما هم از آن نوع دیوانه های منحصر به فرد هستیم

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 0:57 توسط عباس | |

به رویت نیاور
نگرانم نباش
به آتشی نگاه کن
که تا آسمان زبانه کشیده
تو می بینی نه؟
فقط
دیوانه ها
می بینند

foto

بی خیالی

یک قدم آنطرف تر از آرامش است

وقتی آدم بی خیال باشد

دنیا زیبا می شود

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 0:54 توسط عباس | |

ياد شب هايي که تا به صبح به يادت بودم به خير
ياد کلبه وسط مزرعه
ياد جاده اي که به بي راهه رفت آخرش
ياد تمام حشره هاي موزي
تمام کلاغ هاي پير
ياد عروسک هزار پایی که دوازده پا بیشتر نداشت.
ياد همه بودن ها
نبودن ها
به خير.
يادت به خير سنجاقک
ياد آن شب هاي مقدس به خير ...
نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 13:30 توسط عباس | |
نه بابا!

گرفتگی کدومه!

دلم جوییده شده !

بعد شم مثه یه تیکه آدامس تفش کردن یه گوشه ای...

دنیای عجیبی شده!

می دونی جانا،

نمی دونم چطوری می شه 

 توهمات آدما یه هو سر از واقعیت در می آره...

تازه مثه قدیما آدما توی آپارتمانشون کفتربازی می کنن!

کفترهم چیز خوبیه...

راه دوری نمی ره...

از در میدیش بره از پنجره بر می گرده...

اونم با یه اسمه تازه!...!

نمی دونم چرا این اسم منو یاده خودم میندازه...

عجب حرفه ایی...

حسنش اینه که ددی هم کم نمی زاره ...

آخه کلی مرام و معرفت سرش می شه...

آفرین

بخدا صد آفرین

هر دوتون برنده شدین!

 ...

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 0:31 توسط عباس | |
تو مثل یه کابوس شیرین میمونی ....

یا یک شماطه خوشگل ساعت برای بیداری صبح شب مستی ...

فرقی نمیکنه ...

در هر دو صورت ....

بخاطرت ...

نمیخوام از خواب بیدار شم.

Virtual heart

فصل رفتن ...

                 عزم رفتن ....

 کردم از کویش ولی ...

                                پای رفتن ....

                                                  می نبود.

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 0:24 توسط عباس | |
کاشکی خاطرات حداقل مثل سنگ کلیه بود!

مگه نگفته بودند:

"اگر فراموشی نبود تا بحال اثری از نوع بشر نمانده بود"

......

دروغگوها ...

بودن در کنار آنکه دوستش می داریم چقدر مخاطرات سفر

 را برای ما شیرین می کرد ...
اما به تنهائی نیز ...
با پاهائی که پر از زخمند و هیچ مرهمی بر آنها نیست ....
چاره ای جز رفتن نداریم.

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 0:21 توسط عباس | |
۱- بیا تو ... 

۲- نه همینجا خوبه

۱- میترسی؟

۲- از چی؟

۱- از من ...

۲- نه ... از تکرار

چه سختی !

چه غمگینی !

چه بی رحم شده ای !

آهای ....

ای تنها مونس چشمهای همیشه بیدار من

آهای ...

ای تنها شاهد زمزمه هایم ... زمزمه هایش ...

.....

تو که سر میکشیدی از پنجره تا نیمه ...

رخصتم ده ... حالیا

تا لختی بیارامم از هراس ...

دوست هماره ام !!

نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 0:17 توسط عباس | |