روز تاریک... (شب نوشت)
بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع
فکر می کنی اینبار وقتی دست هایم بلرزد دست هایم را می گیری؟ فکر می کنی می توانی آیا؟ باشد آغوشم برای تو سرت را روی سینه ام بگذار سنجاقک.... من همچنان مثل مداد های نوک تیز می نویسم و بعد هم میشکنم ... آدم گاهی به نرده های کوچکی که به دور خودش کشیده نگاه می کند و می فهمد که واقعا چه قدر سخت است عبور از آنها شاید باید بی خیال شد فقط..... ستاره عاقبت از سیاهی در می اید ستاره رستگار می شود .... آدم یک مدت که نمی نویسد بعدش اصلا یادش می رود داستان چه بود و چه باید بنویسد.... درست مثل پوکر زدن می ماند کمی دورتر کمی آنطرف تر مزرعه ای است رو به جاده ای و کلبه ای که من هنوز صبح ها در آن بیدار می شوم و کنار پنجره نگاه می کنم خاطراتت را و چاي می خورم کمی آنطرف تر هنوز من هستم. دیگران را عید اگر فرداست مارا این دم است.. روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست... نمی دونم چی شد که عکس حرم امام رضا رو زدم. ولی بدونين خود امام رضا به دلم انداخت... عیدتون مبارک... نماز روزه هاتون قبول. التماس دعا من ... . . . تو ... . . . ما ... ... .. فکر می کنی بین این سه کلمه را با چه می توان پر کرد عزیزم؟ به افتخار تمام دوست پسرهایی که می خواهند دوست دخترشان را ببینند به افتخار تمام دوست دخترهایی گه می گویند وقت ندارند. هوراااااا ... فکر می کنم بشود با این اوضاع کنار بیاید آدم فقط کمی فرصت می خواهد فرصت زیاد است تا آخر عمر فرصت داریم... فردا همه دختران شهر یک دوست پسر دارند. فردا همه دختران شهر زیبا می شوند. فردا همه دختران شهر عاشق می شوند. فردا همه دختران شهر یک دوست پسر دارند. فردا همه پسران شهر یک دوست دختر دارند. فردا اما من می خوابم. فردا من تنها می شوم. فردا من تنها می مانم. فردا من . . . یک توصیه ای دارم برایت هر چند وقت یکباری مخصوصا شب ها زمانی که می خواهی بخوابی وقتی لباس خواب صورتی ات را می پوشی آرام با خودت تکرار کن دوستت دارم ... دوستت دارم ... شاید یک روز باور کردی شاید هم نه چون این تکرار ، تکرار است فقط گاهی. گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریقه ای که به سختی به دل نشست وقتی قلب خون شده بشکست،می رود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که که گفته است می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود من دقیقا درک می کنم یعنی می فهمم که هیچ دلیلی ندارد بین این همه خسرو های رنگارنگ یاد فرهاد بیچاره بیفتی ولی نمی دانم که هنوز شب ها که شعر بند تنبانی می گویم صدای کلنگ فرهاد را می شنوی یا اینکه ... ندیدی دیشب کلی باران آمد خاطراتت این بار خیس نشدند خاطراتت را با خودت زیر چتر برده بودی من خیس شدم اینجا لرزیدم لرزیدم ...




