تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

همش بیخود
دلم برای تو تنگ میشود همیشه ...
نگفته ام به تو
شاید نگفتم تا آخرش

شاید هم گفته ام

دوستت دارم

اما
گاهی
یاد من باش ...

همین. 

+ تاريخ یکشنبه 1386/08/27ساعت 23:50 نويسنده عباس |

احساس می کنم وقتی آدم تنها باشد توی تاریکی

و دور خودش کلی هم تار تنیده باشد

و دارد از یک جای خیلی بلند مثل یک کوه سقوط میکند

اگر با خودش خیال کند که اتفاقی نیفتاده و چشمهایش

را ببندد و فکر کند توی علفزار است و باد دارد زیر موهایش

می رود باعث دیر رسیدنش به زمین نمیشود یا اینکه

وقتی زمین خورد کمتر دردش بیاید مثلا.

ولی احتمالا سقوط نسبتا راحت تری خواهد داشت

+ تاريخ یکشنبه 1386/08/27ساعت 23:46 نويسنده عباس |

 

نه در رفتن حرکت بود ،نه در ماندن سکون

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود.

و باد سخن چین با برگها رازی چنان بگفت که بشاید،

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است و

ستاره پر شتاب بر مدار مآیوس جاودانه می گردد...

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/08/27ساعت 23:36 نويسنده عباس |

 

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم.

نمی خواستم نام نادر را بدانم.

نام شاهان را ،محمد خواجه و تیمور لنگ را

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و نام خفت کشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم،

و تنها نامی که می خواستم ، ندانستم....
+ تاريخ یکشنبه 1386/08/27ساعت 23:34 نويسنده عباس |

 

چه غم آلوده شبی بود

وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت.

و بر انگیخت سگان را به صدای سم اسب بر سنگ،

ایکه یکدم به خیالش گذرد،که فرو آید شب را

گویی،

همه رویای تهی بود،.

چه غم آلوده شبی بود...
+ تاريخ یکشنبه 1386/08/27ساعت 23:28 نويسنده عباس |

 

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد      از واژه دو  وجهی  تکرار  خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالیم       از  بودن   مکرر   بر   دار  خسته ام

من  با عبور ثایه ها  خرد  می شوم      ازحمل این جنازه هوشیارخسته ام  
+ تاريخ یکشنبه 1386/08/27ساعت 23:14 نويسنده عباس |

 

من

اینجا

شبیه هیچکس نیستم

من

از بیستون آمده ام

من شبیه هیچکدام از آن ها نیستم
+ تاريخ سه شنبه 1386/08/22ساعت 13:50 نويسنده عباس |

Larry King را دوست می دارم خیلی

نگاهش پشت آن عینک زیبایش آدم را دیوانه می کند

باور کنید من آدم های بزرگی را دوست می دارم

باور کنید ...

دوستت دارم.

 

 

+ تاريخ سه شنبه 1386/08/22ساعت 13:49 نويسنده عباس |

 

اگر بدانی الان چقدر خوشحالم

چقدر بالا رفته ام

چقدر به چیزهای خوب فکر کرده ام

اگر بدانی هیچ فکر بدی نمی کنم

اگر بدانی

نمی دانی

نمی دانی چه لذتی دارد

تقسیم کردن خودم

با تو

+ تاريخ دوشنبه 1386/08/21ساعت 14:3 نويسنده عباس |

 

آسمان دارد می بارد

چشمانم را می بندم

تو را می بینم

خودم را

داریم با هم نشانه بازی می کنیم

قانون بازی این است که هرکس نشانه

محکم تری بدهد برای اثبات دوست داشتنش برنده می شود

مثل همیشه تو می بازی در این بازی

چشمانم را باز می کنم

تو نیستی

آسمان دارد می بارد
+ تاريخ شنبه 1386/08/19ساعت 13:3 نويسنده عباس |

 

مثل یک گل قرمز بودم

از آن قرمزهایی که خیلی آدم را تحریک می کند

اما

تو

مرا پژمردی

تو

مرا

پرپر کردی

اشکالی ندارد

گلبرگ ها در سطل آشغال خانه اتان می ماند همیشه

+ تاريخ شنبه 1386/08/19ساعت 12:41 نويسنده عباس |

 

باران روی دیوار شب نوشت همه می روند

شب با پاک کن اش پاک می کند آن را

پاک کن شب خیلی چیزها را پاک می کند ...

+ تاريخ شنبه 1386/08/19ساعت 12:40 نويسنده عباس |

 

برایت آرزوهای خوب می کنم

برایت آرزوهای خوشبو می کنم

آرزو می کنم هیچوقت خسته نباشی

هیچوقت چشم به راه نباشی

شب ها را بدون شب خیر صبح نکنی

مشترک مورد نظرت همیشه در شبکه موجود باشد

برایت دعا می کنم

برایت دعا می کنم

+ تاريخ شنبه 1386/08/19ساعت 12:39 نويسنده عباس |

 

همیشه دوست داشتم دکتر بشوم

اما نمی دانم چرا با روحیاتم نمی خواند

این هم از آن آرزوهای محالم است فکر کنم...
+ تاريخ شنبه 1386/08/19ساعت 12:38 نويسنده عباس |

 

بیدار می شوم

از خوابی که هرگز نرفته بودم

تو در خوابم می گویی فراموشم کن

بیدار می شوم

من اما

فراموشت نکرده ام..

+ تاريخ یکشنبه 1386/08/13ساعت 22:8 نويسنده عباس |
 

کوه هم گریه می کند...!!!

آبشار آبشار....

+ تاريخ یکشنبه 1386/08/13ساعت 22:5 نويسنده عباس |