تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

 

گرگ نگهبان گله...!!!

چوپان سرگرم خوردن کباب بره...

+ تاريخ پنجشنبه 1386/09/22ساعت 23:15 نويسنده عباس |

 

سنجاقک هم نمی داند به کجا می آید و اصلا از کجا آمده؟!
حالمان شبیه هم است..
من هم به کمی هوا نیاز دارم..
لبهایت را بر لبهای من بگذار..
با هم نفس می کشیم!
و من هم نیاز به خوابیدن دارم..
باید در آغوش هم رها شویم.
من هم به مانند تو شعر را فراموش کرده ام..
من و تو خودمان یک شعر کاملیم!
من، نمی گذارم تو به زمین بیفتی.
خود، به زیر پاهایت می افتم..
تو، در من فرو رفته ای.
من نمی گذارم تمام زندگی من بترکد..
و نابود شود.
تو از من، برای من با ارزش تری

                                                  
+ تاريخ پنجشنبه 1386/09/22ساعت 23:12 نويسنده عباس |

 

شب گفت تنهاییم جفتمان

به شب گفتم همه دارند ضدحال می زنند این روزها

شب سکوت کرد

با هم غصه خوردیم

با هم خوابیدیم

+ تاريخ چهارشنبه 1386/09/21ساعت 23:15 نويسنده عباس |

 

چیزهای ساده ایست که نمی فهمم

چیزهای پیچیده ای که تو می فهمی تنها

کاش میشد

دامنی باشم

برای دلتنگی هایت

سرت را بگذاری

آرام بشوی

فهمیدن چیزهای پیچیده کار من نیست

کار من دیوانه ماندن است

+ تاريخ سه شنبه 1386/09/20ساعت 23:26 نويسنده عباس |
 

ما از انقلاب به آزادی رسیدیم..

خیلی ها از تجریش...

+ تاريخ دوشنبه 1386/09/19ساعت 23:17 نويسنده عباس |
 

در حسرتش

نام تمام خیابان ها را آزادی گذاشته ایم...

+ تاريخ دوشنبه 1386/09/19ساعت 23:15 نويسنده عباس |

دوباره یک غروب دلنشین
دوباره یک صدا،
صدای سبز
دوباره می پرد کبوتری
به دور گنبد حرم
دوباره چشمهای من
پر از نگاه کاشی و ستاره می شود
کنار حوض
دوباره ذهن من
پر از صدای بالهای یک فرشته می شود
نگاه کن!
من آن کبوترم
به دور گنبد طلایی اش
چه عاشقانه می پرم

شهادت امام جواد (ع) بر همه دوستان عزیز

و آقا امام رضا تسلیت باد...

+ تاريخ دوشنبه 1386/09/19ساعت 13:58 نويسنده عباس |
 

بازی ما هرگز کامل نشد:

همیشه یک آس دل کم داشتیم...

+ تاريخ شنبه 1386/09/17ساعت 23:1 نويسنده عباس |
 

من زندگی در کویر را دوست دارم

آنجا اگر خار هم باشی..

دیده می شوی...

+ تاريخ شنبه 1386/09/17ساعت 22:59 نويسنده عباس |
 

حلقه حلقه

در انتظار یوسف نشسته اند...

چاهای شهر...

 

+ تاريخ شنبه 1386/09/17ساعت 22:58 نويسنده عباس |
.

.

.

.

فکر می کنی از این سه نقطه تا این

.

.

.

سه نقطه را با چه می توان پر کرد

....

...

..

.

هنوز هم هستم...

+ تاريخ چهارشنبه 1386/09/14ساعت 23:5 نويسنده عباس |

 

....

+ تاريخ دوشنبه 1386/09/12ساعت 22:58 نويسنده عباس |

 

چه فرق می کند آدم دروغ بگوید یا راست

زشت باشد یا زیبا

باشد یا نباشد

اصلا بودن دیروزم

با نبودن امروز

چه فرقی می کند

چه فرقی می کند من هر شب خوابت را ببینم لعنتی

چه فرقی می کند

...

سرم درد گرفته است دوباره

 

+ تاريخ دوشنبه 1386/09/12ساعت 22:57 نويسنده عباس |

 

انتظار داری هنوز بخندم؟

زمستان دارد می آید

قرار است که دیر نشود

اما تو

لعنتی تر از آنی که بفهمی این را

غروب دارد می آید

اما

با این بال های شکسته از جزیره نمی شود بیرون رفت

باید تسلیم شد

باید تسلیم شد

شب به خیر

 

+ تاريخ دوشنبه 1386/09/12ساعت 22:54 نويسنده عباس |

 

دیروز برگشتم كاشمر

یک روز مشهد ماندم فقط

خیلی مسخره است اوضاع

همین طوز خیلی خنده دار
+ تاريخ دوشنبه 1386/09/12ساعت 22:53 نويسنده عباس |
 

گفتند بلا بلا بلا.... گفتم چشم

از روز نخست مبتلا گفتم چشم

من آمده بودم به ولایت برسم

گفتی ان من شروطها گفتم چشم.

این ست کبار مرقد آقا علی بن موسی رضا می زارم

تا بگم به یاده همه دوستان هستم...

نایب الزیاره همه دوستان هستم....

 

+ تاريخ شنبه 1386/09/10ساعت 14:18 نويسنده عباس |