روز تاریک... (شب نوشت)
بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع
زمزمه گرم جویبار مبارک پوشیدن پیرهن یار مبارک موسم قد قامت سرو است در این باغ عرض ادب ، عشق به دادار مبارک شهر پر است از بغل و بوسه و آغوش این همه عشق، این همه دیدار مبارک علی داوری سال نو مبارک همبن... استوره جاودانی من باشی من هیزم هرشنبه سوری باشم تو آتش باستانی من باشی علی اصغر داوری قبل ترها عید خوشبوتر بود قبل ترها عید که می شد کمی باران می آمد همه خیس می شدند قبل ترها سبزه ها سبزتر بودند .... باور کنید الان حالم خوب است خیلی خوب. فقط نمی دانم چرا وقتی عید می شود دلم برای چیزهایی که داشتم یک روزی و الان دیگر ندارم و چیزهایی که هیچ وقت نداشتم حتی تنگ می شود. گریه ام می گیرد گاهی. بلند می شوم می روم چای تلخ درست می کنم برای خودم برای یادت هم. یادت می گوید به جای چای تلخ بیا کمی عرق بخوریم با هم. می چسبد. می گویم عرق نمی خورم یادت می گوید به قیافه ات می خورد آخرش باشی ... می گویم آخرش هستم...اما نمی خورم... چای تلخ بیشتر می سازد به روحیاتم الان. .... خیلی خسته ام حال ندارم بیش از این حرف بزنم چایی ام را خوردم شاید بروم بخوابم شاید هم .... ....... .... گفته بودم بچه های بد روی دیوار خان اتان چه نوشته بودند ؟ ولش کن مهم نیست دیگر! ... در داستان من همه تنها می مانند در داستان من غمگین می مانند در داستان من همه چشم به راه می مانند در داستان من همه ناسزا می گویند در داستان من همه خسته می شوند در داستان من همه می میرند باور کنید بقیه داستانم را نمی توانم این جا تعریف کنم حالتان بد خواهد شد. چشم های آدم هیچوقت دروغ نمی گویند می دانم فانوس عشقت خاموش شده وقتی فانوس خاموش بشود مسیر زندگی تاریک می شود آدم بهتر است حرکتی نکند بخوابد بهتر خواهد بود ... خواب های خوب ببینی ... زندگی کردن در این سلول انفرادی خیلی خوب است آدم برای هر کاری کلی وقت پیدا می کند مخصوصا برای فکر کردن به این که بعضی از اوقات آدم ها چه راحت از همدیگر می گذرند شاید هم ناخواسته از کنار هم رد می شوند بدون آنکه بفهمند! ولی اصلا این مسئله مهم نیست دیگر مهم این سلول تاریک است نه این که فکر بکنی من خیلی این سلول را دوست دارم نه ولی راهی به بیرون اینجا پیدا نمی کنم گفته بودم حتما یکی اینجا اول گریه اش گرفته و بعد نفرین کرده یا اول نفرین کرده و بعد گریه اش گرفته اصلا چه فرقی می کند مهم اینست که کلید این سلول تاریک گم شده است ...! بعضی از اتفاقات هستند که همیشه باید در این زندگی تکرار شوند. مثل .... کلاغ ها بر روی سر مترسک.... یا کلنگ زدن فرهاد در بیستون.... به خاطر همین است که می گویم حالا حالاها در اینجا بسته نخواهد شد. امشب یاد آن پلنگ پیر افتادم که می خواست ماه را از آن بالا بکشد پایین دلم برایش می سوزد فرهاد می گوید دنیا همیشه یک جور نمی ماند بالاخره ما هم یک روز حق خود را از خسرو می گیریم ... خیلی خوشم می آید وقتی فرهاد خودش را با من جمع می زند وقتی به یک دختر بگویی خیلی زیبا هستی فکر می کند داری دستش می اندازی بنابراین سکوت کنید سال دیگر چهارشنبه سوری با هم تمام خاطرات را می ترکانیم نظرت چیست شب ها قبل از خوابیدن گریه می کنم خون بالا می آورم آنجایم .... پاره می شود .... همه گفتند :" به به ...چه شعر قشنگی...! " یشی ها را دوست دارم موجودات نمک نشناسی هستند اما ملوسند. حالا بنشین فکر کن پیش خودت ببین مثل برگی که در پاییز از روی درخت می افتد و به همان ناکامی عاشقت هستم کار از این حرف ها گذشته من دارم می روم آرام آرام وقتی آدم کنار یک دختر جوان بنشید از روی موهای دستش می تواند بفهمد آخرین بار کی به مهمانی رفته روش های خوش بویی یادتان می دهم



