تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

فرهاد نمرده است ....

فرهاد زنده است ...

فقط دارد استراحت می کند کمی....

نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 20:19 توسط عباس | |
بهانه...

بهانه بهانه است برای ماندن...

بهانه اشک است برای شستن چشمها...

بهانه تنهایی است و سکوت شبانه...

بهانه یعنی انتظار...

بهانه یعنی عشق...

بهانه یعنی تو وقتی که می خندی...

بهانه یعنی من که اینجا با یادت می گرییم...

بهانه

بهانه بهانه است برای بودن....

نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 20:17 توسط عباس | |

 

شدم عین اون ماهی قرمز کوچولوهه ...

که هر چقدر گریه کرد...

کسی نتونست اشکاشو تو آب ببینه ...!

......!

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:20 توسط عباس | |

فرض کن زدی تو خاکی ...

فرض کن تو خاکی یه حس عاشقونه بهت دس میده ...

فرض کن زندگیت داره همون جوری که میخوای ، پیش میره ...

فرض کن داری به اون چیزی که میخوای ، هی نزدیکتر و نزدیکتر میشی ...

فرض کن هر وقت که اراده میکنی ، بارون میباره ...

فرض کن وقتی شب مامان بهت میگه شب بخیر ، شبت بخیر میشه ...

فرض کن داری رو زمین راه میری ، بدون اینکه کسی نگات کنه ...

فرض کن اینقدر وقت داری که به همه اون کارای عقب افتادت برسی ...

فرض کن چیزی به نام جدایی در کار نیس ...

فرض کن تو دنیا دیگه دزدی وجود نداره ...

فرض کن اینقدر خوب شدی که دیگه راهی برای بدی به دلت وجود نداره ...

فرض کن اون دوستت که ادعا میکنه خیلی میفهمه ، هیچی حالیش نیست و از اون بیشتر میفهمی...

فرض کن که همه دوستت دارن ...

.....

فرض کن تمام اون خیالاتت همشون یه خواب بوده ...

فرذ کن طمام هرفای دنیا قلطن و حیچ چیظی درسط نیثط ...

......

...

حالا فرض کن که دیگه نباید فرض کنی ...

بیا تو واقعیت ...

دو رو برت رو خوب ببین ...

....؟؟؟

چی می بینی ؟

.................؟؟؟؟

آره رفیق ...

بسه دیگه ...

دیگه فرض نکن ...

به قول اون خواننده هه ...

....

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی ....

فردا مرا چو قصه فراموش میکنی ....

.....

ربطی نداشت ...

آره ...!؟!؟!

..... 

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:18 توسط عباس | |

میخوام برات یه قصه ی واقعی بگم ...

قصه ی ستاره ای که آخرش ...!!!

...

شروع :

.......

یکی بود .......

یکی نبود ....

یه دنیا عشق دوست داشتن ...

یه عالمه فاصله بود ...

.....

آسمون بود و ستاره هاش ...

زیباییاش ....قشنگیاش....

همه کنار هم دیگه ...

هیچ کسی تنها نبود ...

.....

میگن یه روز ستاره ای ... از اون دورا اومد جلو ....

رسید به سقف آسمون ...

رفت و یه گوشه ای نشست ...

تنها و بی کس و غریب ...

دنبال یه آشنا میگشت ...

......

از هر کسی سراغ گرفت ...

هیچ کس ازش خبر نداشت ...

دلش شیکست و نا امید ...

جرأت برگشتن نداشت ...

.....

یه شب از همین شبا ...

زیر اون سقف قشنگ ...

نگاهش روی زمین ...

چشمای آشنایی دید ...

.....

ستاره... قلبش تپید ...

گلوشو بغضی گرفت ...

از خدا خواهشی کرد ...

آسمون گریه ش گرفت ...

.....

آره رفیق ....ستارمون عاشق شدش ...

یه عشقه آسمونی ...

عاشق یه دخترک ...

بی ریا و بی کلک .....

......

با خداش عهدی رو بست ...

به خودش یه قولی داد ...

کنار اون دخترک ...

تا آخر دنیا بیاد ...

ولی حالا اون دخترک

نمی دونم چرا نشسته تو سکوت...؟؟؟

کاشکی می شد سکوت کنم....

ولی دیگه نمی تونم...

بشکن تو قفل لباتو یه چی بگو...

بگو منو دوست نداری تا من دیگه تموم شمو

دنیا به پایان برسه....

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:15 توسط عباس | |

نگاه می کنم به خورشید چشمانت...

و میبینم که در امتداد آن کوچه باران خورده...

در کنج تاریک تنهاییت ...

شمع روشن کرده ای...

باران می بارد...

و چشمانت خیس می شوند...

نگاه می کنم به چشمان باران خورده ات...

نگاهت به شمعیست که زیر باران ...

خاموش می شود !!!

و قورباغه ای که دیگر تنها نیست....

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:10 توسط عباس | |

 

باید حتمن رفته باشی...

تا معنی رفتن رو بفهمی...

اما تنها این کافی نیست...

......

باید حتمن به این هم فک کنی...

که می تونستی نرفته باشی...

یا می تونستی رفته نباشی...

اما رفته ای و فک میکنی می تونی برگردی...

ولی تنها این هم کافی نیست...

....

شاید...

باید حتمن کسی...

برگشتنت رو بخواد...

تا اونوقت معنیه رفتنو بفهمی...

.....

تو اسمشو بذار غرور...تکبر...یا Bi Ensafiiiiiiiiiiii.....

یا هر چیز دیگه ای که می خوای و باهاش حال میکنی...

برای من فرقی نمیکنه...

کی برگشت....

کی وایساد....

کی می خواد بره...

من فقط یه چیز می بینم....

....

خودمو که....!

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:6 توسط عباس | |

 

((یادت)) حرف خوبی می زند

می گوید

این که آدم خسته باشد

دلیل بر نرفتن بقیه راه در جاده نیست...

...

زیاد راه آمدیم

بالاخره

یک روز

می بینم تو را

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 16:13 توسط عباس | |

گفتم می خواهم راجع به چشمهایت بنویسم

راجع به قلبت که آسمان را زیر پا کرده

راجع به سکوتت که فوق العاده است

و خیلی از چیزهای دیگر

این ها همه مرا به یاد تو می اندازند

هنوز دارم می نویسم

من هنوز نمی توانم در چشمانت نگاه کنم

من بینهایت رمانتیکم

اما

هنوز هیچ چیز در من سکوت نشده است

...

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 16:11 توسط عباس | |

 

آن طور که انتظار داشتم نبود ...

کلا آدم در این دنیا نباید چیزی را انتظار داشته باشد

خدا از آدم هایی که انتظار چیزی را دارند

 خوشش نمی آید و دهنشان را سرویس می کند ...

ولی هنوز ارزش ادامه دادن دارد ...

اینبار بدون اینکه خدا چیزی بفهمد ...

..

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 16:7 توسط عباس | |

 

مرداب

قورباغه های  پیر

حشرات موزی

مترسک احمق

همه

قسم می دهند که دوستت دارم سنجاقک

آیا این برای رستگاری کافی نیست؟

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 16:5 توسط عباس | |

 

ای کاش پشه ای بودم در اتاق خوابت

آنوقت می توانستم شب ها وقتی خوابیدی

آرام نگاهت کنم و ...

....

آخر شب ها مظلوم می شوی کلی.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 23:50 توسط عباس | |

سگ کوچه ما بدنبال هدایتش می گردد،

با او صادق باشید...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 23:49 توسط عباس | |

چنان در حلقه عشقت گرفتار شده ام که دیگر

خودم را هم گم کرده ام.

حلقه عشقت شلوغ است بانو...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 23:41 توسط عباس | |