ما هرچه را که بايد
از دست داده باشيم، از دست داده ايم
ما بی چراغ به راه افتاديم
وماه، ماه، ماده ی مهربان
هميشه در آنجا بود
فروغ
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:19 نويسنده عباس
|
يک شب رنگت میکنم
سبزت میکنم
بهت شاخ و برگ میدهم
بعد
در سايهات آرام میگيرم.
بانو
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:14 نويسنده عباس
|
دستهای تو را رها میکنم
تا به اقيانوس کبير بپيوندی
زيرا تو بزرگی
و من
آدمی هستم تنها.
مثل خدا که تقدير
نام تو را بر سينهام سنجاق کرد.
نگران من نباش.
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:11 نويسنده عباس
|
عرفان
عبارت است از نمد شدن
که هرچه چوبش بزنند
خاکش گرفته میشود
تلخ.
عباس معروفی
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:9 نويسنده عباس
|
شب ها به خودم می گویم چرا آنقدر مرا اذیت می کنی
صبح ها به خواب می روم
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:8 نويسنده عباس
|
آدم یک مدت که نمی نویسد بعدش اصلا یادش می رود
داستان چه بود و چه باید بنویسد....
درست مثل پوکر زدن می ماند
تکرار می خواهد
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:4 نويسنده عباس
|
اعتماد...؟
چه واژه عجیبست...؟
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:3 نويسنده عباس
|
شب از من خالی است.
شب از تمام کلاغ های نفرین شده
از تمام مترسکهای ترسو خالی است.
شب از من خالی است.
شب خوشحال است...
+
تاريخ دوشنبه 1387/02/16ساعت 0:0 نويسنده عباس
|