تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

 

براي درد غريبي دوا شدن سخت است       

ميان مردم کافر خدا شدن سخت است

ميان اين همه سقراط پوچ و خيالي    

براي حل معما چرا شدن سخت است

 

اینم اجرای تالار وحدت گروه مستان همای

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 15:1 توسط عباس | |
 

مقابل پنجره ات نرده کشیده ای،

تا عاشقانت دخیل ببندند و

من بیمناکم از کلیدی که قفل احساست را بگشاید بانو...

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 14:26 توسط عباس | |
 

دیگر سفارشی نیست .

جان تو و جان پرنده های پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند....

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 14:23 توسط عباس | |
 

خواب دیدم خانه ای خریده ام.

بی پرده،

بی پنجره،

بی دیوار...

.

حالا تو هی بخند...

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 14:22 توسط عباس | |
 

باز کن پنجره را تا سر انگشت خیال

بنگارد بی تو شبو روزم یلداست....

نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 1:53 توسط عباس | |

يكييكي با بخت خوابيده يكي با بخت خوابيده

جهان خوابي است در بيخوابي چشم جهانديده

 

يكي را حلقه در دست و يكي را دست در حلقه

كليد هر دري در قفل هر دردي نچرخيده

 

يكي با عقل خوشنام و يكي با عشق بدنام است

به نام نامي آنكس كه ما را ننگ ناميده!

 

تعادل در ترازوي كدامين دولتي اي عقل!

كه ناسنجيده مي گويي ولو سنجيده سنجيده!؟

 

سرم از شرب سنگين و سبوي شيشه اي در دست

سرم را در سبو كن آه اي دُور نگرديده!

 

تويي آن آفتابي گردن و من آن گل گيجي

كه سرگرداني اش را هيچ خورشيدي نفهميده

 

تو آن بازيگر تردستي و من آن گل پوچي

كه او را هيچكس از هيچ دستي برنمي چيده

 

من و تو با گناه عشق در جان هم افتاديم

گناهي كه خدا بخشيده آنرا و... نبخشيده

 

من و تو همچنان تب كرده و بيمار ِ ِهم، هرچند

خدا داروي ما را هردو در يك نسخه پيچيده

نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت 1:50 توسط عباس | |
 

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هی هات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم.

هجر؟

نامه؟

محال...

و یک عمر مجال از امروز تا....

بنویس....

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 13:34 توسط عباس | |

 

فرهاد تا آخر عمرش تیشه می زند

من هم تا آخر عمرم اینجا می نویسم

و این پایان قصه شیرین ماست
نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 13:31 توسط عباس | |

 

به فرهاد خدا بیامرز گفته بودم دلخوش نباشد خیلی

آخر داستان ها هیچ وقت عوض نمی شوند

با نظامی هم صحبت کردم

گفت

آخرش فرهاد باید آنقدر آن کوه لعنتی را بکند تا جانش در بیاید.

و چنین هم شد.

خسرو فرهاد را شکست داد.

حالا من به تو می گویم

می توانی هرچه قدر دلت خواست پز خسرو را به بقیه بدهی

من حرفی ندارم دیگر

من می نشینم اینجا

از دور تماشا می کنم

و برای فرهاد خدا بیامرز فاتحه می خوانم.

نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 13:29 توسط عباس | |