اسیر جهل مرکب جهان و هر چه در آنش
تمام محو فراموشی پیامبرانش
جهان عدالت محظی به عمق زنده به گوری
جهان خلاصه جهانی چو جان محتضرانش
.....
مرتضی آخرتی
عید مبعث مبارک باد
شاد باشین
+
تاريخ سه شنبه 1387/05/08ساعت 23:33 نويسنده عباس
|
حتی پرندگان خیال در آغوش کشیدنت را ندارند.
بازوان خشکت را ببند مترسک...
+
تاريخ یکشنبه 1387/05/06ساعت 1:10 نويسنده عباس
|
حس تاریکی می گوید
همین ورها هم نوری است
چیز اندوهی هم می گوید
گور من
تا همین زودی
امامزاده خواهد شد
صدای در می آید
از دیوار
یک سیاهی
عینهون کلاغی بی نوک با
طوفانی از پروانه ها در سرش
عینهو مگس
و صدای پای ناامیدوار
قار
من را
به رویش
فولاد از سنگ
به اجتماع رتیل تیغ
در
کارخانه ای جوشان
امیدوار کرده است
پیامبرتان می آید
دارم ظهور می کنم
زیاد منتظرم باشید
+
تاريخ یکشنبه 1387/05/06ساعت 1:9 نويسنده عباس
|
تمام دستهای
بی اراده ام
برای تو
چشمهای امیدوارت
را به من بده بانو...
+
تاريخ یکشنبه 1387/05/06ساعت 1:8 نويسنده عباس
|
خسرو رفته
صدایش را در نیاورید
گفت اٌور دوز رفتم
گندش درآمد.

چه کسی گفت خسرو مرده است...؟
خسرو خسته است می خواهد استراحت کند کمی...
+
تاريخ یکشنبه 1387/05/06ساعت 1:6 نويسنده عباس
|
مزرعه زرد ،گندم زار
مترسک می دانست تا او باشد تمام کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد.
صبح روز بعد مترسک خود را کشت.
او تازه کلاغها را فهمیده بود.

+
تاريخ یکشنبه 1387/05/06ساعت 0:42 نويسنده عباس
|