تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

چیزی در جان من لرزید
چیزی پشت دود
پشت پلک
پشت مردمکهای تو
اتفاق می افتاد
شیطانی در من
فریاد می زد
"تو دیگر نیستی
من اکنون مختارم
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 14:28 توسط عباس | |
حس تاریکی می گوید
همین ورها هم نوری است
چیز اندوهی هم می گوید
گور من
تا همین زودی
امامزاده خواهد شد
صدای در می آید
از دیوار
یک سیاهی
عینهون کلاغی بی نوک با
طوفانی از پروانه ها در سرش
عینهو مگس
و صدای پای ناامیدوار
قار
من را
به رویش
فولاد از سنگ
به اجتماع رتیل تیغ
در
کارخانه ای جوشان
امیدوار کرده است
پیامبرتان می آید
دارم ظهور می کنم
زیاد منتظرم باشید
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 14:21 توسط عباس | |

در بازی زندگی هیچ راهی دیگر مرا هم بازی تو نخواهد کرد بانو.

خدا نگهدار بانو...

نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت 13:7 توسط عباس | |