چیزی در جان من لرزید
چیزی پشت دود
پشت پلک
پشت مردمکهای تو
اتفاق می افتاد
شیطانی در من
فریاد می زد
"تو دیگر نیستی
من اکنون مختارم
+
تاريخ یکشنبه 1387/09/17ساعت 14:28 نويسنده عباس
|
حس تاریکی می گوید
همین ورها هم نوری است
چیز اندوهی هم می گوید
گور من
تا همین زودی
امامزاده خواهد شد
صدای در می آید
از دیوار
یک سیاهی
عینهون کلاغی بی نوک با
طوفانی از پروانه ها در سرش
عینهو مگس
و صدای پای ناامیدوار
قار
من را
به رویش
فولاد از سنگ
به اجتماع رتیل تیغ
در
کارخانه ای جوشان
امیدوار کرده است
پیامبرتان می آید
دارم ظهور می کنم
زیاد منتظرم باشید
+
تاريخ یکشنبه 1387/09/17ساعت 14:21 نويسنده عباس
|
در بازی زندگی هیچ راهی دیگر مرا هم بازی تو نخواهد کرد بانو.
خدا نگهدار بانو...
+
تاريخ شنبه 1387/09/09ساعت 13:7 نويسنده عباس
|