تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

 

دست نگه دار عزیزم
صبر کن
خاطرات من حساسند
روح من حساس است
عقب تر بایست
به مرگم گفتم
بعد ظریف
با نوک انگشت
روحم را
از بدن
جدا کرده
تا کردم
لای تنظیف پیچیده
توی دستهاش گذاشتم
"خیلی مواظب باش
حساس است
هم شکسته چند جاش
هم کمی
درد می کند گاهی"

 

+ تاريخ یکشنبه 1387/10/29ساعت 0:22 نويسنده عباس |
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی
+ تاريخ یکشنبه 1387/10/22ساعت 23:7 نويسنده عباس |

تا دور های دور پرنده ای پرواز می کند و ناگهان گلوله ای چنین نزدیک به زمین می کوبدش!

+ تاريخ یکشنبه 1387/10/22ساعت 11:5 نويسنده عباس |
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست
هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند ، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد
+ تاريخ یکشنبه 1387/10/22ساعت 11:4 نويسنده عباس |
لبریزم از دویدن

لبریزم از رفتن
لبریزم از گذشتن

نماندن
خسته نیستم
تنم خسته است

درد دارد
روحم دارد
به سوی همه جا اوج می گیرد

قورباغه دارد پرواز می کند ...

می رود از این دیار...

+ تاريخ شنبه 1387/10/21ساعت 23:36 نويسنده عباس |
فکر کردن با فهمیدن فرق دارد
ولی برای هر دو
من
گریه می کند شبها...
+ تاريخ شنبه 1387/10/21ساعت 23:35 نويسنده عباس |
 

گفت بودن یا نبودن شیرین دیگر فرقی نمی کند

بودن و نبودن فرهاد هم ...

گفت آخرش این کلنگ است که می ماند

بعد آن را توی دریا انداخت...
+ تاريخ جمعه 1387/10/20ساعت 14:14 نويسنده عباس |
دنیا خیلی نامرد شده یک وقتی جنگ که می شد آدم حساب خودش را می دانست. می شد سریع گفت کی ظالم است و تقصیر کی است. الان ولی دنیا قاطی شده. مثلا این جنگ غزه... ولی کی می گوید که می شود با بمب زن و بچه ی مردم را به کشتن بدهند همینجوری و افتخار هم بکنند. چرا خوش تیپ بودن آدمها به آنها ارزش می دهد که آدم بکشند؟ من این چیزهای چرت توی دنیا را نمی فهمم...

+ تاريخ پنجشنبه 1387/10/19ساعت 10:22 نويسنده عباس |
واقعا راست می گویی آدم ها چقدر زود بزرگ می شوند
هیچ یادت هست روزی که می خواستم سرم را روی پایت بگذارم؟
+ تاريخ پنجشنبه 1387/10/19ساعت 10:19 نويسنده عباس |
برای خودم یک قلاده خریده ام که می توانی من را با آن به پایه تختت ببندی یا توی حیاط جلوی در خانه...
+ تاريخ پنجشنبه 1387/10/19ساعت 10:17 نويسنده عباس |
چقدر می شود بی خود مشت زد
چقدر می شود داد کشید
گریه کرد
بی صدا خندید
چقدر می شود تنها بود
+ تاريخ پنجشنبه 1387/10/19ساعت 10:17 نويسنده عباس |
باید لبخند زد
باید لبخند زد
فردا
یقینا
حتما
و مطمئنا بدتر خواهد بود
+ تاريخ پنجشنبه 1387/10/19ساعت 10:16 نويسنده عباس |
- بزار غصه ی فردا رو فردا بخوریم عزیزم
+ تاريخ دوشنبه 1387/10/09ساعت 18:35 نويسنده عباس |
هرچه می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که رویاهایی که برای آینده در سرم دارم یک تخیل بیش نیست شاعران افسرده با تخیلاتشان زنده اند دیگر

+ تاريخ دوشنبه 1387/10/09ساعت 0:26 نويسنده عباس |
همیشه باد می آید و آدم را تکان می دهد وشب را تکان می دهد و درخت را تکان می دهد و هر چیز را که شکافتنی باشد شکاف می دهد. و از هر چیزی که گسستنی باشد می گذرد. باد می آید.باد می آید

+ تاريخ دوشنبه 1387/10/09ساعت 0:8 نويسنده عباس |
سرد است
دارم می لرزم یعنی
فکر می کنم بهتر است بخوابم
شب به خیر
+ تاريخ دوشنبه 1387/10/09ساعت 0:0 نويسنده عباس |