روز تاریک... (شب نوشت)
بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع
دست نگه دار عزیزم تا دور های دور پرنده ای پرواز می کند و ناگهان گلوله ای چنین نزدیک به زمین می کوبدش! لبریزم از رفتن نماندن درد دارد قورباغه دارد پرواز می کند ... می رود از این دیار... گفت بودن یا نبودن شیرین دیگر فرقی نمی کند بودن و نبودن فرهاد هم ... گفت آخرش این کلنگ است که می ماند
صبر کن
خاطرات من حساسند
روح من حساس است
عقب تر بایست
به مرگم گفتم
بعد ظریف
با نوک انگشت
روحم را
از بدن
جدا کرده
تا کردم
لای تنظیف پیچیده
توی دستهاش گذاشتم
"خیلی مواظب باش
حساس است
هم شکسته چند جاش
هم کمی
درد می کند گاهی"
هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند ، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد
لبریزم از گذشتن
خسته نیستم
تنم خسته است
روحم دارد
به سوی همه جا اوج می گیرد
ولی برای هر دو
من
گریه می کند شبها...
هیچ یادت هست روزی که می خواستم سرم را روی پایت بگذارم؟
چقدر می شود داد کشید
گریه کرد
بی صدا خندید
چقدر می شود تنها بود
باید لبخند زد
فردا
یقینا
حتما
و مطمئنا بدتر خواهد بود
دارم می لرزم یعنی
فکر می کنم بهتر است بخوابم
شب به خیر


