روز تاریک... (شب نوشت)
بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع
خدا گفت عباس داری چکار می کنی آن پایین گفتم دارم خاک بازی می کنم خدای عزیزم خوش خیال نیستم... انتظار ندارم سال خوبی باشد. اما فردا تولدم است خدای عزیزم... خودت خوبش کن ، خاکش کن ، پاکش کن.... امشب یاد آن پلنگ پیر افتادم که می خواست ماه را از آن بالا بکشد پایین دلم برایش می سوزد کلنگ چیز خیلی قشنگی است برای ولنتاین؟ برای شیرینی قبول شدنم در دانشگاه؟ یا قبول نشدنم؟ همه چیزم اگر بخواهی شیرین خوشبختم عطر گندمزاران در گيسوي تو به مشام ميرسد و هر لحظه در كنارت بودن دنيايي است پر از اميد شكفتن بيست و هفتمین بهار زندگيت را تبريك ميگويم. . یکم اسفند تولدمه ولی هنوز هیچ ذوقی ندارم نمی دونم چرا؟ شما نمی دونین... به افتخار تمام دوست پسرهایی که می خواهند دوست دخترشان را ببینند و به افتخار تمام دوست دخترهایی گه می گویند وقت ندارند. ولنتاین است ؟ فرهاد چیزی ندارد هدیه بدهد فقط همین کلنگ درب و داغان مانده برایش. بیا بگیرش مال تو باشد دیگر... گفت "با خدا قرار گذاشتم که بندگان من بخشوده می شوند. بروید حال و حول" ما شادمان به سوی لاس وگاس و میخانه و عزبخانه ها دوان شدیم. یکی از ما بماند. پرسید "تو از چه ماندی؟" گفت "عاشقیم" گفت "اه اه چقد جواد این حرفا رو از کی یاد گرفتی؟" شما هم به کسی نگویید که ولنتاین نزدیک است. روز ولنتاین دلم همین جوری میگیره نمی دونم چرا؟ شما نمی دونید...؟ پ.ن: هر چند وبلاگمم مثل دلم متروکه شده دیگه... چنانت دوست می دارم که گر روزی فراغ افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم جاده من در همین مسیر ادامه خواهد داشت تا آخر اگر بخواهی می توانی همراه من بیایی... مطمئن باش پایان خوبی دارد رستگار خواهیم شد... همه ی آدمها فکر می کنند با خودشان که من دیوانه وقتی تنها هستیم با تو چکار می کنم. آدمها فقط بی ادب نیستند. ابله هم هستند برای فهمیدن دنیا نباید ابله بود. وقتی که جیغ می کشم صدایم زنانه می شود... مشترک مورد نظر خیلی وقت است که دیگر خاموش است....
برای تولد؟
فرهاد بیچاره
چیزی ندارد
جز
همین یک کلنگ بیچاره
بیا
این هم مال تو باشد
شیرین خوشبختم
لپ تاپم را
و حتی رمز وبلاگم را
برای تو به هدیه می فرستم
ثروتمند می شوی خیلی
باور کن
به ساعت نیگا کردی
چرا قلبت تو دستته؟؟
منتظر خورشیدی؟؟
یا ما خیلی کافریم یا خدا خیلی بینوا…


ولی بچه ی خوبی است
دست کشید بر سرم
و با فرشته های چاقش خندیدند
گفتم
خدا
دنیایت خیلی
بعد خ ا ی ه نکردم بگویم ک . . . است
منظور من را فهمید
گفت
چیزهای کوچکی از جهان نمی داند
ولی بچه خوبی است
و باز هم فرشته هایش خندیدند


