خدا گفت عباس داری چکار می کنی آن پایین
گفتم دارم خاک بازی می کنم خدای عزیزم
خوش خیال نیستم...
انتظار ندارم سال خوبی باشد.
اما فردا تولدم است خدای عزیزم...
خودت خوبش کن ، خاکش کن ، پاکش کن....
+
تاريخ چهارشنبه 1387/11/30ساعت 12:25 نويسنده عباس
|
امشب یاد آن پلنگ پیر افتادم که می خواست ماه را از آن بالا بکشد پایین
دلم برایش می سوزد
حیوانکی خیلی ساده بود!
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/28ساعت 22:12 نويسنده عباس
|
کلنگ چیز خیلی قشنگی است
برای تولد؟
برای ولنتاین؟
برای شیرینی قبول شدنم در دانشگاه؟
یا قبول نشدنم؟
فرهاد بیچاره
چیزی ندارد
جز
همین یک کلنگ بیچاره
بیا
این هم مال تو باشد
شیرین خوشبختم
همه چیزم
لپ تاپم را
و حتی رمز وبلاگم را
برای تو به هدیه می فرستم
اگر بخواهی
ثروتمند می شوی خیلی
باور کن
شیرین خوشبختم
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/28ساعت 22:7 نويسنده عباس
|
هی
به ساعت نیگا کردی
چرا قلبت تو دستته؟؟
منتظر خورشیدی؟؟
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/28ساعت 1:22 نويسنده عباس
|
عطر گندمزاران در گيسوي تو به مشام ميرسد
و هر لحظه در كنارت بودن دنيايي است پر از اميد
شكفتن بيست و هفتمین بهار زندگيت را تبريك ميگويم.
.
یکم اسفند تولدمه ولی هنوز هیچ ذوقی ندارم نمی دونم چرا؟
شما نمی دونین...
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/28ساعت 1:19 نويسنده عباس
|
خدا در کَلامِمان بزرگ است، در اَذهانِمان کوچک؛
یا ما خیلی کافریم یا خدا خیلی بینوا…
+
تاريخ پنجشنبه 1387/11/24ساعت 22:10 نويسنده عباس
|
به افتخار تمام دوست پسرهایی که می خواهند دوست دخترشان را ببینند
و به افتخار تمام دوست دخترهایی گه می گویند وقت ندارند.
+
تاريخ پنجشنبه 1387/11/24ساعت 22:6 نويسنده عباس
|

ولنتاین است ؟
فرهاد چیزی ندارد هدیه بدهد
فقط همین کلنگ درب و داغان مانده برایش.
بیا
بگیرش
مال تو باشد دیگر...
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/21ساعت 9:54 نويسنده عباس
|

گفت "با خدا قرار گذاشتم که بندگان من بخشوده می شوند.
بروید حال و حول" ما شادمان به سوی لاس وگاس و میخانه و عزبخانه ها دوان شدیم.
یکی از ما بماند.
پرسید "تو از چه ماندی؟" گفت "عاشقیم"
گفت "اه اه چقد جواد این حرفا رو از کی یاد گرفتی؟"
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/21ساعت 9:44 نويسنده عباس
|
شما هم به کسی نگویید که ولنتاین نزدیک است.
روز ولنتاین دلم همین جوری میگیره نمی دونم چرا؟
شما نمی دونید...؟
پ.ن: هر چند وبلاگمم مثل دلم متروکه شده دیگه...
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/21ساعت 9:40 نويسنده عباس
|
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراغ افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

جاده من در همین مسیر ادامه خواهد داشت تا آخر
اگر بخواهی می توانی همراه من بیایی...
مطمئن باش
پایان خوبی دارد
رستگار خواهیم شد...
+
تاريخ یکشنبه 1387/11/20ساعت 0:31 نويسنده عباس
|
چیزهای کوچکی از جهان نمی داند
ولی بچه ی خوبی است
دست کشید بر سرم
و با فرشته های چاقش خندیدند
گفتم
خدا
دنیایت خیلی
بعد خ ا ی ه نکردم بگویم ک . . . است
منظور من را فهمید
گفت
چیزهای کوچکی از جهان نمی داند
ولی بچه خوبی است
و باز هم فرشته هایش خندیدند
+
تاريخ یکشنبه 1387/11/13ساعت 18:36 نويسنده عباس
|
همه ی آدمها فکر می کنند با خودشان که من دیوانه وقتی تنها هستیم با تو چکار می کنم. آدمها فقط بی ادب نیستند. ابله هم هستند برای فهمیدن دنیا نباید ابله بود. وقتی که جیغ می کشم صدایم زنانه می شود...
+
تاريخ پنجشنبه 1387/11/10ساعت 15:51 نويسنده عباس
|
نفهمیدی که چقدر دوستت دارم
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/07ساعت 12:20 نويسنده عباس
|
خب احتمالا اینجا تنها و آخرین جایی است که می توانم حرف هایم را بزنم... امشب از آن شب هایی است که احساس دیوانگی مطلق می کنم الان درست حال موقع هایی را دارم که می خواهم درباره خواب هایم بنویسم می دانید که اصولا زیاد خواب می بینم معمولا اما هر بار که می ایم درباره اش بنویسم رفته تا می خواهم بگویم وهم است همین است که یادم می رود اینجا نمیشود راجع به خواب هایم بنویسم حالا اینها را گفتم که بگویم حالم خوب نیست.احساس می کنم این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست حتی تو هم دیگر حرفم را نمیفهمی یعنی حق داری هیچکس نمی فهمد.دیروز خوب بود خیلی خوب بود اما امروز نه اصلا نه و اینکه باز قبلا گفتم بدبختی ها زمانی به سراغ آدم می آیند که انتظارش را نداریم مهم است آدم هر چقدر سعی کند هم نتواند خفه بشود مهم است هر چقدر خسته شود هم نتواند بخوابد هر چقدر کثیف شود هم نتواند برود حمام هر چقدر گریه اش بگیرد هم نتواند بنشیند. آدم می تواند با نتوانستنهایش هم خودش را تعریف کند مهم است که نتواند بگوید دردش چیست امروز حالم از خودم خیلی گرفته زود اذیت می شوم زود گریه ام می گیرد حالم از این همه فرق با مردم به هم می خورد. روزهای نزدیک تولدم هم که می شود یاد قدیمم می افتم و مدرسه و بازی و هزار کاری که دیگر نمی توانم. دلم گرفته دلم گرفته حق دارید دارم به گا می روم عرق هم آرامم نمی کند حتی...
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/07ساعت 12:20 نويسنده عباس
|
مشترک مورد نظر خیلی وقت است که دیگر خاموش است....
+
تاريخ دوشنبه 1387/11/07ساعت 12:19 نويسنده عباس
|