تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

توی دستانت
خاک خواهم ریخت
و
از جای بوسه هایم
بر دستت
بادام می روید
وقتی
زاهدانه می خندی
حرفهای بیهوده من را
توی دستانت
آب خواهم ریخت
و اژدهایی
که دلش با توست
بر رودخانه هایت
اشک خواهد ریخت
مثل من
وقتی
نا امیدانه
شبها
خنده هایت را

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 12:2 توسط عباس | |
به اندازه دنیا خنگ بود
ظهرها که می خوابید
گیسوانش را
شانه می زد
عصرها
دوباره ارایش می کرد
غروبها
دلش می گرفت
عاشق زیاد داشت
موهایش قرمز بود
شب ها گاهی
خوابش را میدیدم
پولدار بود
هی
توی مجلس رقص
هی
لباس دکولته می پوشید
اما نمی دانست
او
که
من
چقدر دوستش دارم
به اندازه دنیا خنک بود
صدایش برایم
جویبار بود
کلاهش
برایم قاضی
اگر اعدامم می کرد
زندانم می انداخت
شکنجه ام میداد
آزادم می کرد بعدش
و آزادیم
برای اعدامی دوباره
تظاهرات میکرد
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 12:1 توسط عباس | |
آدم هی صبر می کند هی صبر می کند و هی صبر می کند که شاید بفهمند
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 12:0 توسط عباس | |

سال نوی همتان مبارک باشد ممنونم که هنوز همراهم هستید امیدوارم زودتر از این کشتارگاه و نوانخانه ای که تویش هستیم آزاد شویم تا آنروز - فعلن – برای هم می نویسیم و راستش شما که غریبه نیستید خلاف حرف هایی که قبلا زده ام نوشتن توی تنهایی اصلا برایمان کیف ندارد امیدوارم امسال همه در کنار هم باشند و در کنار هم رستگار شوند.


امیدوارم تو هم من را باز تحمل کنی با بدی هایم
- ان شا الله.

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:59 توسط عباس | |
توی راه که می رفتم
گنجشکها می
گرفتند دامن من را
توی راه که می رفتم
مردم
نگاهم می کردند
درختها
دست می کشیدند روی پشتم
توی راه که می رفتم
همه می گفتند
اداست
خاک بر سرت
کپی کاری

شمشیر را
تِپ
توی کوچه انداختم
عبا را همینطور
و هاله ام را
سر دیواری
آویزان کردم
توی کوچه فوتبال بود
آخر راه که ایستادم
بچه ها به من ایمان آوردند
"آقا
جای پایت
تمام این کوچه ها چمن شده"
هر جا رفتم
بچه بود
آبپاش بود
سبز بود
و چمن بود
به خدای کعبه من
رستگار شده بودم

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:58 توسط عباس | |
معنی من را نمی دانست
به اندازه دنیا خنگ بود
همیشه یادش می رفت
که چقدر دوستش دارم
زیبا بود
وقتی حرف بد می زدم دعوایم می کرد
خیاط خوبی بود
تمام تکه تکه هایم را
به قلبش دوخته بود
حواسش جمع بود
حواسش به چیزهایی که دوست داشت بود
عاشق بود شاید
یعنی
می توان گفت
دوستم داشت
دعوایم میکرد گاهی
می خندید
زیبا گریه می کرد
همیشه دلش تنگ بود
معنی من را نمی دانست
به اندازه دنیا خنگ بود
همه ی این ها برای نگه داشتن آدم تپلی مثل من کافی بود
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:56 توسط عباس | |
کلمه هایم از من
بیزارند
همه از من
بیزارند
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:54 توسط عباس | |
هیچکس با من مثل قبل نیست
یا من عوضی شده ام
یا بقیه عوض
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:54 توسط عباس | |
دلیل دیگر برای من این است که تو
بیش از اندازه زیبایی
و بیش از اندازه با معنی
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:53 توسط عباس | |
حرمت من را نگه دارید
من آدم خوبی هستم
...
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:52 توسط عباس | |