توی این دنیای هیچکی به هیچکی این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره وگرنه خلاصی...
مرحوم حسین پناهی
نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت
3:51 توسط عباس | |
-آدم کسی رو که دوست داره اذیت می کنه؟
-آره
نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت
3:48 توسط عباس | |
واقعیت این است که واقعیتی وجود ندارد. شما همه خوابهای من هستید. رویا و کابوسم...
نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت
3:44 توسط عباس | |
چیزهای ساده ای هست
که من فراموش می کنم
چیزهای سختی هست
که تو یادت نمی رود
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:44 توسط عباس | |
کلمه هایم
دارند
من را نجات می دهند از دنیا
از
به
باید
آیا
نه
چرا تو؟
بگو
بیا
واقعا نمی خواهی؟
حالا
ببین
همین پایین هم خوب است
دارم از پله های خودم می آیم بالا
به آسمان می رسم به همین زودی
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:43 توسط عباس | |
وظیفه داری که دوستش داشته باشی
زیرا برای تو می نویسم
وظیفه داری بخوانیم
این مهم است
این دانه دانه های کلمه
مثل موریانه های درشت پر دار
از هیکلت
می روند بالا
و لای سینه هایت
تخم می گذارند
بزرگ می شوند
کرمهای بزرگ
روی پستانت
که از تو بالا می روند و می ریزند
کلمه های من
در توست
سر به دنبالت
نمی توانی فرار کنی
حرفهای من
پشت هر کوچه ای
به دنبالت می آیند
توی پیژامه شوهرت
که دست کنی
حرفهای من می آید توی دستت
وقتی تنها
میروی حمام
لیف حمامت
من هستم
یا وقتی
خسته درس می خوانی
شعرهای من
همه جا دنبالت هستند
به تو می گویند
"یادش بخیر عجب دیوانه ای بود"
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:43 توسط عباس | |
زندگی جفت هیچ است. من و زندگی به هم هیچ گلی نزدیم. هر کدام توی دروازه های خودمان هستیم. کسی حال گل زدن ندارد. آفتاب تنهایی بدجوری تابیده. هر کدام بخواهد گل بزند آن یکی حال جنبیدن ندارد...
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:42 توسط عباس | |
گفتم
بیا این دست را ببر
من دست زیاد دارم
انگشت را ببر
من انگشت زیاد دارم
تایپ می کنم
یک انگشتم کافی است
بیا زبانم را ببر
من به قدر تمام مارمولک جهان
زبان دارم
تو را ندارم ولی
بیا
آمد و
برید
و من نه در آغوشش گرفتم
نه بوسیدم
نه حرف زدم
نه چیزی نوشتم
تمام من
مال او بود
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:42 توسط عباس | |
فکر می کنم اینکه مردم آدم را نمی فهمند یک گوشه از مساله است. گوشه بزرگ مساله آن است که آدمها این واقعیت را که هیچ کس را نمی شود فهمید درک نکنند. و تازه این هم یک گوشه مساله است. قسمت اصلیش این است که به آدم گیر بدهند شبیه همانچیزی بشود که فکر کرده اند فهمیده اند و تازه این هم فقط یک گوشه از مساله است مساله اصلی این است که آدم درست شبیه آن چیزی بشود که مردم فکر کرده اند و تازه این هم فقط یک گوشه از مساله است...
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:41 توسط عباس | |
هزار بار دیگر هم بگویی کم است من توی همین گفتنها ادامه پیدا می کنم حتی وقتی دستهایم از نوشتن بیافتد وقتی مردم حرف می زنند وقتی تو حرف می زنی و زنهای دیگر. من ادامه پیدا می کنم من انقدر عمیق توی این برکه از کلمات رفته ام. غوص کرده ام انقدر که جانم دارد کم کم به خورد کلمه می رود. همه جایم کلمه شده و این کلمه، کلمه مداوما دارد برای من مقدستر می شود. هزار بار دیگر هم بگویی کم است. کارهای دیگری هم که می گویی را بکن ولی با من حرف بزن. کلمه های من از من زیباترند. من به کلمه مشکوک نمی شوم از کلمه نمی ترسم برعکس آدمها که مدام می خواهند مرا اذیت کنند. به معنیش اهمیت نده نگاه کن ببین چقدر زیبا هستند. نگاه کن ببین رنگهای قرمز و آبی چطور توی آسمان زندگی آدم می پاشد. چطور یک کلمه سرد مثل کورتن آدم را شفا می دهد یا یک کلمه گرم مثل بخاری مثل لبهای تو آدم را پرم می کند. به گفتن ادامه بده. من از روی کوه آمده ام توی دریا ریخته ام حالا هرکسی بگوید آب همه یاد من می افتند. هر جای دنیا که باران ببارد آخرش توی من می ریزد. هزار بار دیگر هم بگویی کم است. باز هم بگو باز هم بگو. نمی خواهم بمیرم. می خواهم زنده باشم و تو بازهم بگویی. کازهای دیگرت هم باشد ولی باز هم باز هم باز هم بگو...
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:40 توسط عباس | |
سایه ها دنبال منند توی تاریکی. سایه این همه آدمی که قرار است داستانشان را بنویسم. این همه مرده این همه آدمی که قرار است یا قرار نیست دنیا بیایند. توی مرداب کلمات خودم پاکشان می روم. زمین می خورم و می روم و کلمه های خسته هی ناامید دامنم را می گیرند. آقا من هم آقا اینجا هم. ته این جاده کجاست. این راه کی تمام می شود. کی من لااقل سایه می شوم که دیگران داستانم را بنویسند. کی این همه کاغذهای سفید جهان که ملیون ملیون توی کارخانه ها تولید می شوند. و مثل تن سفید دخترها مرا به سوی خودش جذب می کنند. کی این کاغذ تمام می شود و دستهای من از نوشتن آرام می گیرند؟ کی می توانم روی صندلی بنشینم بدون اینکه کلمه ها و سایه ها به من هجوم بیاورند به هیچ چیز فکر نکنم...
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:40 توسط عباس | |
آرایشگاهی که هر ماه قیمتش را زیاد می کند مادرش خراب است.
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:39 توسط عباس | |
بر خلاف حرف های گذشته ام تنهایی به آدم هیچه ایده ای نمی دهد و اینکه تنهایی فقط هر روز آدم را خسته می کند و می سوزاند کم کم و هیچ ایده ای هم نمی دهد
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:38 توسط عباس | |
باید دو دستی شیرجه رفت توش
بعد غوطهور شد و دید هیچ خبری نیست.
بعد دست و پا زد و تا ساحل آرام آرام شنا کرد.
عشق، غم بزرگی است.
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:38 توسط عباس | |
بیدار می شم و دنبال تویی می گردم که تو خواب دیدم...
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:37 توسط عباس | |
از او پرسیدم که اگر واقعاً دیوانه بشوم، دلش برایم تنگ میشود؟
خندید.
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت
21:37 توسط عباس | |