حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است....
سلام
سر تمرین بودم که این اسمس اومد.
صدای ساز استاد سنتور ایران خاموش شد و در آسمانها به صدا خواهد آمد.
پرویز مشکاتیان هم رفت .
من خیلی شوکه ام روحش شاد و یادش گرامی....
دلم برایت تنگ می شود هم تو و هم ساز دلنشینت .
تسلیت به همه اهلی هنر موسیقی.
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/30ساعت 23:24 نويسنده عباس
|
دست خدا را گرفته ام به يك والس دعوت اش كرده ام! پا به پاي من كه نه ولي ميرقصد. تبحرش را در چرخش پاهايش ميشود ديد. ولي چيزي نميگويد! سرش را بالا گرفته و هنوز هم با اين كه رو به رويم است مرا نمي بيند!
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/30ساعت 22:33 نويسنده عباس
|
من را صرف ميكني!
حال ساده!
تو را كه صرف ميكنم
ماضي بعيد هم كم مي آورد!
+
تاريخ چهارشنبه 1388/06/25ساعت 18:26 نويسنده عباس
|
اگر سلام را نميخواستيد ما مجبور به تكرار اين همه حقارت نميشديم!
سلام اي دل قاچ قاچ
اي چاقوي خود ساخته!
+
تاريخ چهارشنبه 1388/06/25ساعت 18:24 نويسنده عباس
|
گير كرده ام
در گلويت!
بغض كه ميكني
از هم ميپاشم
چشمهايت را ميبندي
من اين جا پشت اين پلك ها
محكوم به باورهاي هميشگي ام!
تو پاي ميز قضاوتت من را به صد بار مرگ محكوم ميكني
و من اينجا
درست زير پلك هاي تب دارت
هزاران بار در هر ثانيه
م ي م ي ر م!
+
تاريخ چهارشنبه 1388/06/25ساعت 18:22 نويسنده عباس
|
قرار شد برام یک شال بلند رنگی رنگی ببافه. یکی از این شالهایی که با بنفش شروع میشه و با آبی Cerulean تموم میشه. ازا ونهایی که وقتی بغلشون میکنی یه حس خوب خل خلی بهت دست میده..
ولي .... تمام.....
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:52 نويسنده عباس
|
به قول حسین پناهی : خوشا به حال لک لکا که لک لک اند...
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:48 نويسنده عباس
|
من مي خوام بر گردم به كودكي....
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:46 نويسنده عباس
|
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
که گر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
وگر بیگاه
به در کوفتنت
هیج
نیارزد!
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:40 نويسنده عباس
|
به قول يكي از دوستان : من برای "تنها نبودن" ، آدم های زیادی دور و برم دارم ،آن چیزی که ندارم ، کسی برای "باهم بودن" است!
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:38 نويسنده عباس
|
خیلی بی حوصله تر از اونی هستم که بخوام بنویسم...
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:31 نويسنده عباس
|
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد!
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها سر برنگرفته اند...
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:30 نويسنده عباس
|
زندگي امروزه من شده مثل زندگي جوجه تيغي كه در دره تمشك زندگي مي كند...
ربطش را خودت پيدا كن بانو...
اگر هم پيدا نكردي بگو تا برايت بگويم فقط نرو....
(هر چند مي دانم كه به اين نوشته ها مي خندي)
+
تاريخ پنجشنبه 1388/06/12ساعت 16:30 نويسنده عباس
|
آن كلاغ كه مي خواست به جوجه هاي فضولش حالي كند كه شب است و وقت خواب . (ستاره هاي شانه سرواني را كه در جنگ كشته شده بود از رختخواب همسرش دزديده بود) نشان جوجه ها داد و برايشان قصه خواند ....
قصه ما بسر رسيد آدمه به خونش نرسيد....
+
تاريخ پنجشنبه 1388/06/12ساعت 16:22 نويسنده عباس
|
گنجشك ها يك صدا فرياد زدند.
جيك جيك ... جيك جيك...
جيك هيچ كدامشان در نيامد وقتي كه تو مي رفتي بانو....
+
تاريخ پنجشنبه 1388/06/12ساعت 16:18 نويسنده عباس
|
بچه ها آدم برفي درست مي كردند.
پينيكيو از آب در آمد!!!!
هويج گران بود يا چماق فراوان....
+
تاريخ پنجشنبه 1388/06/12ساعت 16:16 نويسنده عباس
|