حراج حراج!
ميشنوي؟
حراجش كرده ام!
به بهايي اندك
دلم را ميگويم!
طلسم شده!
داستانش را ميداني؟
اول زنداني بود!
وصيغه گذاشتم ! وصيغه اي سنگين!
به شرط چه و چه و چه بيرونش آوردم!
روشني روز آزارش ميداد
چشمانش را ميبست!
دنيا از پشت پلكهايش رنگين تر بود!
اين بيرون سرما بود
سياه و سفيد و خاكستري!
در اولين مناقصه
ارزش اش را دانستم
تنها خريدارش خودم بودم!
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!
نميدانستم
اين بيرون
فاحشگي را مي آموزد
دستاويز شدن را
دستاويز كردن را!
حالا ديگر نميخواهمش!
ترك برداشته!
هزاران تكه است
پس
حراجش ميكنم
اين دل هرزه را!
+
تاريخ شنبه 1388/07/25ساعت 21:37 نويسنده عباس
|
چه خوش آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش...
نه بماند هیچش الا هوس قمار دیگر....
+
تاريخ سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:48 نويسنده عباس
|
تنهايي كليشه وار
تنها سهمي كه گم نميشود
كم نميشود
هرز نميرود!
+
تاريخ سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:46 نويسنده عباس
|
+
تاريخ سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:43 نويسنده عباس
|
حرمت نگه دار...دلم
گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
...
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد
"حسين پناهي"
+
تاريخ سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:39 نويسنده عباس
|
وقتي ايمانمان به ابتذالي بند می شود...
+
تاريخ چهارشنبه 1388/07/15ساعت 22:32 نويسنده عباس
|
كوچه پس كوچه هاي شب
بي خوابي مرا،چين هاي ملافه را،و رفتن تو را
ن
م
ي
ف
ه
م
ن
د
...
+
تاريخ چهارشنبه 1388/07/15ساعت 22:31 نويسنده عباس
|
حال من بد است!
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن پسر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد! حالا شب ها را بايد به واليوم بخشيد!
+
تاريخ یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:32 نويسنده عباس
|
فنجان لب پريده ام
حواست جمع نيست، بي گدار مينوشي !
+
تاريخ یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:28 نويسنده عباس
|
براي بنفشه و تمام نگاه هاي ناتمامش:
صبح شنبه
عاشق دختر همسايه ميشوم
روبان قرمزش رو هميشه كج ميبندد
موهايش اريب روي هلالي گردنش مي افتد
كيف به دست منتظر ساعتهايي ست
كه شعرهاي كودكي مرا
هجي كند
با همسالانش!
صبح يكشنبه
روزهاي تن طلايي است!
عاشق خودم ميشوم!
دنبال توجيه منطقي نباشيد
خودشيفتگي چرا نميخواهد!
صبح دوشنبه
عاشق كامنتر آخرين پست ام ميشوم
"توهم احمقانه"
تك مضرابهاي نگاهش
مرا مصولب ميسازد
صبح سه شنبه
عاشق گلفروش سر چهار راه ميشوم
نرگس هايش را
هم ريتم با نگاهش
به من ميفرشد
در ازاي لبخندي سرد!
صبح چهارشنبه
عاشق يك غريبه ميشوم!
اولين غريبه اي كه نگاهم به نگاهش گره بخورد
غريبه ها بهترين معشوقه هاي من اند!
پاي دلم را لگد نميكنند!
صبح پنج شنبه
عاشق رفتگر محله ميشوم!
عشقي عميق و نوستالوژيك!
عشقي از سر اجبار!
وقتي صداي خش خش جارويش
تمام خواب صبح ات را خراب كند
بهترين راه عاشق شدن است:
وقتي عاشق باشي
صداي خش خش
جايش را به ريتمي دلپذير ميدهد!
جمعه ها از شب آغاز ميشود!
واپسين ثانيه هاي جمعه
عاشق تو ميشوم
وقتي انگشتانمان كنار هم
روي كليدهاي سياه و سفيد پيانو ميرقصند
كليدهاي سياه من
كليدهاي سفيد تو
دونوازي هايمان همان عاشقي است!
ميبيني!
ساز از كوك در رفته ام!
هر روزم را نتي غير از تو
جلا ميدهد بانو!
+
تاريخ یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:27 نويسنده عباس
|
روی دیوار رو به رو پرتره زنی است به غایت زیبا، آرامش چشم هایش تاملی را انتقال میدهد تا با صبر بیشتر نگاهش کنی. گردن کشیده، شانه های مرمرین و سری که این طور چرخانده، حکایت از غروری سرمست کننده دارد و پایین تر سینه ها که میرود برجستگی بگیرد، پرتره تمام میشود. مثل موجی که هرگز فرو نریزد.
بابوشکا صدایم کن/ مرضیه ستوده
+
تاريخ یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:23 نويسنده عباس
|
دوست دارم دستم را روی گونه های لاغر و کمی زبرش بکشم، پوست گونه هایش را میان انگشتانم بفشارم و آن را بلند کنم، گردنش را قلقک بدهم، با مهربانی مرا پس میزند... و گاهی هم، وقتی که انتظار ندارد، بوسه گنده ای در بیخ گوشش بگذارم و ببینم که چه طور گوشش را گرفته است و انگشتش را در آن فرو میکند و تکان میدهد و در همان حال سرش را میجنباند و تظاهر میکند که خشمگین است... " چه بازی احمقانه ای" *
+
تاريخ سه شنبه 1388/07/07ساعت 17:55 نويسنده عباس
|