ديگر اهل هيچ كجا نيستم
هويتم را
بر رف اولين خانه جا گذاشتم
بيرون كه ميزدم
آسمان دلگير بود
حالا ديگر
حتي نگاهم هم نميكند!
رفتم تا بدانم
تنها چيزي كه از آن من است
جاي خالي پاهايي ست
كه ازمن
تا ابديت بي انتهاي تو كشيده شده!
رفتم تا بدانم
تنها چيزي كه از آن توست
انتظار هاي بي پايان من است
براي دستاويزي نگاهم
به پلكهاي هميشه خسته ات!
+
تاريخ پنجشنبه 1388/08/28ساعت 20:45 نويسنده عباس
|
همیشه دوست داشتم دکتر بشوم
اما نمی دانم چرا با روحیاتم نمی خواند
این هم از آن آرزوهای محالم است فکر کنم...
+
تاريخ پنجشنبه 1388/08/28ساعت 20:44 نويسنده عباس
|
سخت می گذرد تنهایی !
این می شود هستی این روزهای من
با تو بودن هم سخت است گاهی
وقتی می آیی به اینگونه بودنهایم می خندی
و می گویی
باز فرو رفتن در خود و ...
ولی نه
این روزها حرف دیگری است
می خواهم تنهاییم را داد بزنم
بگویم
اتاق من نیز تنها شده
آخر دیگر منی نیست درونش
که گاه گاهی بنویسد
سخت می گذرد تنهایی
بلند میشوم
چایی تلخی می خورم
تا شاید همه چیز در آن حل شود
آرام می شوم
همین !
+
تاريخ چهارشنبه 1388/08/27ساعت 16:28 نويسنده عباس
|
این که گفتم همه کارهایت مرا دیوانه می کند تعارف نکردم
واقعا همه کارهایت مرا دیوانه می کند ...
واقعا نمی دانی چه کار می کنی که من اینگونه انگشت به دهان می شوم؟
تعارف می کنی؟
یعنی
تو
نمیدانی
وقتی
من
دیوانه
می شوم
چه کار می کنم؟
+
تاريخ دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:12 نويسنده عباس
|
آدم ها میآیند
زندگی میکنند
میمیرند
و میروند
اما
فاجعهی زندگی تو
آن هنگام آغاز میشود
که آدمی میمیرد
اما
نمی رود
میماند
و نبودنش در بودن تو
چنان تهنشین می شود
که تو میمیری در حالی که زندهای
و او زنده میشود در حالی که مرده است
آزاده طاهائی
+
تاريخ دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:8 نويسنده عباس
|
روزهای داغون ملخی!
+
تاريخ دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:7 نويسنده عباس
|
گفت: حالت چطور است؟
گفتم: عالی !!!
مثل حال گل....
مثل حال گل در دست چنگیز خان مغول...
قیصر امین پور
+
تاريخ دوشنبه 1388/08/25ساعت 20:57 نويسنده عباس
|
دلم میخواست به جای این ویتامین سرا توی یکی از کوچه های داغون مسکو یه کافه داشته باشم.
+
تاريخ سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:33 نويسنده عباس
|
از نامه هایی که برای دوستانمان میفرستیم جالب تر، نامه هایی هستند که مینویسیم و دست آخر تصمیم میگیریم نفرستیم!
پروست/ از کتاب پروست چگونه میتواند زندگی ما را دگرگون کند.آلن دوباتن
+
تاريخ سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:29 نويسنده عباس
|
قرینه است،
این درخت و آن درخت،
بر آبی بی انتهای بالاتر!
تنها جای تو خالی ست،
سبزه قبای خواب و خیال من!
حسین پناهی/ کابوس های روسی
+
تاريخ سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:28 نويسنده عباس
|
آدمها می آیند، مینشینند، گپ میزنند، استکان های چایی شان را بر میدارند و به لبهایشان نزدیک میکنند. میخندند. لذت میبرند از با هم بودنهایشان. جدی میشوند. باران آن طرف پنجره شروع به باریدن میکند. اخم ها و جدی شدن ها زیاد میشود. صداها بلند میشوند.
بدون دست دادن میروند
تا همیشه
+
تاريخ سه شنبه 1388/08/19ساعت 20:27 نويسنده عباس
|
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
(قیصر امین پور)
+
تاريخ پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:58 نويسنده عباس
|
مجری اخبار سراسری امروز اعلام کرد
که خدا مرده است!!!!!!!!!!!
+
تاريخ پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:52 نويسنده عباس
|
خدایا...
اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟
:(
:(
:(
+
تاريخ پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:51 نويسنده عباس
|
هیچ چیز لذت بخش تر از اون چند دقیقه اول یک صبح پاییزی نیست که به صورت یخ زده و منجمد خودت رو مچاله کردی زیر یک ملافه نازک و منتظر هستی که یک دست از غیب برسه و تو را از این انجماد نجات بده و یک دفعه یکی در اتاقت رو باز میکنه، پنجره رو میبنده و یک پتو میکشه روی تو. اون لبخنده که اون لحظه میشینه روی صورت ات... اون رو با هیچی نمیشه عوض کرد!
+
تاريخ پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:48 نويسنده عباس
|
همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی
ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!
یا یک دل خوشی ساده.
اما تو که رفتی دیگر.... و من باز همان تنهایم که باید به طبقه بالای دنیا بروم.
تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست...
+
تاريخ پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:46 نويسنده عباس
|